‏نمایش پست‌ها با برچسب دردنامه. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب دردنامه. نمایش همه پست‌ها

۱۳۸۹/۰۱/۱۶

کلمه جمهوری بر تارک ایران درخشید

کلمه جمهوری بر تارک ایران درخشید

. ادامه راه سبز«ارس»: 12 فروردین روز اولین همه پرسی در تاریخ معاصر ایران است روزیکه یاد آور اولین طعم شیرین تعیین سرنوشت بعد از سالها دیکتاتوری و خفقان است روزیکه سالها مبارز سخت و طاقت فرسا به طلیعه خودباوری ملی رسید و برای اولین بار کلمه جمهوری بر تارک نام بلند ایران نشست تا باوری باشد برای تحقق سالهای دراز مبارزه بر علیه استبداد و استثمار تا ایران و ایرانی فارغ از هر رنگ و نوع و نژاد و مذهب بر سرنوشت خویش استیلا یابد و فردائی بهتر در سایه جمهوریت و اسلامیت برای نسلهای فردای ایران عزیز رقم بخورد

ما اميد داريم که ايران اولين کشوري باشد که کوچکترين فرد ايراني بتواند آزادانه و بدون وجود کمترين خطر به بالاترين مقام حکومتي انتقاد کند و از او در مورد اعمالش توضيح بخواهد" (حضرت امام خميني/ صحيفه نور، جلد پنجم، صفحه 532)

و اکنون بعد از سی و یک سال در یادروز آن عظم ملی اتفاقات پیش آمده چند صباح اخیر آدمی را دچار هزارن توی تناقضات پیچ در پیچ می کند و کوله باری از اشک ها و لبخند ها را مهمان جانها و چشمهای عاشقی می کند که جز اعتلای ایران و ایرانی در سر ندارند و عمر شیرین و نقد جوانی برای اعتلای این مرام و اندیشه داده اند و می اندیشند که چه بود ؟ چه شد ؟ به کجا میرویم ؟آیا این همانی بود که ما می خواستیم ؟ جمهوری را چه می شود؟مگر بارزترین وجه دین مبین اسلام رحمانیت آن نیست؟و هزاران اما و اگر دیگر که مثنوی هفتاد من می شود و سئوال بی پاسخ از سوی کسانیکه خود را مالک بی چون و چرای امام و انقلاب و جمهوری اسلامی می دانند و ایران را ملک طلق خود و این روز را با چند مراسم و مسابقه و سیمنار سر هم بندی می کنند و در بایگانی افتخارات خود بایکوت تا سالی دگر و نقلی دگر افتد

بهانه نوشتن این مطلب از آنجا قد داد که از سیمای جمهوری اسلامی ایران که اکنون چون بسیاری از سازمانها و ارگانها فقط نام ملی بر آن مانده و تبدیل به ارگان گروهی و جناحی گردیده سخنان امام راحل در باب رفراندوم جمهوری اسلامی پخش گردید و آن پیر فرزانه برغم کاریزما و محبوبیت زائد الوصفش (که قاعدتا اجباری بر مشروعیت نظام تحت لوای ایشان از طریق رجوع به رای مستقیم ملت احساس نمی شد) ضمن احترام به حقوق تک تک آحاد ملت نظر خود را نیز بیان داشتند و در ضمن آن رسما اعلام نمودند که هر کسی از سلطنت طلب گرفته تا لائیک(جمهوری بدون قید مذهب)و غیره مختار است که نه بگوید و اگر مردم جمهوری اسلامی را نخواستند مختارند، این سخنان را در کنار رفتار اخیر مسئولین بگذارید که کوچکترین مخالف عقیده و منش خود را هر چند که در دایره خود نظام باشد و معتقد به اصل جمهوری اسلامی اما معترض به عملکردهای فراقانونی( که اتفاقا" اعتراض آنان در راستای حفظ جمهوریت نظام و به طریق اولی اسلامیت آن است) آماج حملات و تهمت ها قرار میدهند و به طرفه العینی آنان را از دایره بسته خود نظام دانسته خارج می سازند، چه رسد که آن شهروند داعیه لائیک بودن یا زبانم لال سلطنت طلب بودن بنماید که حسابش با کرام الکاتبین است

و یا همین سیما که با زشت ترین الفاظ و بدترین تهمت ها به مسلمان وارسته و متفکر کار بلد مرحوم مهندس بازرگان در برنامه های خود می تازد با پخش سخنان ایشان در باب جهوری اسلامی به شکل سخیف متوسل به استفاده ابزاری می شود و با خود نمی گوید اگر مهندس بازرگان به گفته شما لا مذهب و غربزده است!!! پس پخش سخنان ایشان دردفاع از رفراندوم جمهوری اسلامی چه معنائی دارد؟تکریمتان را باور کنیم یا تخریبتان را؟؟

و چه تضاد تلخ و حسرتی عمیقی سراسر وجودت را پر می کند آنگاه که این سخنان زیبا از سوی رهبر فقید انقلاب و بزرگانی چون مرحوم ایت الله طالقانی،مهندس بازگان،شهید مظلوم بهشتی، و استاد مطهری را در باب دموکراسی و آزادی مستتر در کلمه جمهوری اسلامی را می شنوی و با مروری بر اخبار همین چند روز و عملکرد مدعیان تمام قد نظام بر خواسته از همت این عزیزان با اخباری روبرو می شوی که سراسر تلخی و تحجر است:دختر هفت ساله دکتر عرب مازار از غم دوری پدر توان زندگی ندارد،کوهیار گودرزی بخاطر اندیشه اش در زندان تحت سخت ترین فشارها است و مادرش رنجنامه می نویسد،مراسم خاکسپاری بانوی فرهیخته همسر مرجع مسلم عالم تشیع و از بنیان گذاران بی چون و چرای نظام و مادر شهید با سخت ترین تدابیر امنیتی برگذار می شود و اجازه تدفین به میل بستگانش نمی یابد،جمعی از بهترین فرزندان انقلاب و استخوان خورد کرده های نظام در نوروز یاد آور دوستی ها در زندان و دور از خانواده هایشان به جرم حق خواهی و حق گوئی می گذرانند، و دهها و صدها و بلکه هزاران تضعیق ناروا نسبت به حقوق قانونی ملت میرود

و امروز روزی است که به نام روز جمهوری اسلامی ایران نامگذاری شده و یادآور آنهم مرارت ها و سختیها است برای اعتلای نام جاوید وطن، هر چند سالی که رفت سخت ترین ضربات و مهلک ترین صدمات بر این دو اصل وارد آمد( که جمهوریت اگر تخریب شد اسلامیت هم بی شک ضربه ای سهمگین تر خواهد خورد)ولی به همت ایرانیان سبز اندیش در سالی که اهتمام ما بر پایه صبر و استقامت در راستای کسب مطالبات حداقلی است کوشش میورزیم با سعی بر احیای اصول مغفول مانده قانون اساسی بارقه هائی از امید و احیای هر چه بیشتر آرمانهای بزرگانمان در استیلای جمهوری اسلامی اصیل و تمام ظوابط و قواعد آن که متضمن حقوق حقه ملت از هر رنگ ، نوع، نژاد،مذهب است برداریم ان شاء الله

رضا رئیسی

درد و دل يك ايراني: سال ما ، سال او

درد و دل يك ايراني: سال ما ، سال او
به نام خداوندگار صبر


من نه نویسنده ام نه روزنامه نگار نه مقاله نویس نه اصلاح طلب نه.... من فقط یک ایرانیم یک ایرانی سبز که می خواهم اگر توان آن را داشته باشم که آنچه در دل دارم به روی کاغذ بیاورم به دوستان به اصطلاح سبزم انتقادی دوستانه داشته باشم گفتم به اصطلاح سبز چرا که هنوز خیلی از ما دوستان سبز نمیدانیم چرا به ما می گویند سبزها،چه کسانی سبزند و یا اصلا سبز یعنی چه که این روزها هر کسی را که میخواهند به گناهی کبیره متهمش کنند می گویند سبز است!!!! این سبز چیست که آنوقت که حس وطن دوستی مان گل می کند و می خواهیم خود را یک ایرانی تمام عیار جلوه دهیم سبز 2 آتشه هستیم و پیگیر اخبار سبزها و منتظر که چه زمانی می رسد که این چریک های سبزدر چشم بر هم زدنی این حکومت ودولت فاسدش را سرنگون کنند و ما در این میان به قهرمان و اسطوره ای ملی مبدل شویم! اما زمانی که پای منافع و مصالح شخصی به میان می رسد سبزها عدهای آشوبگر و اختشاش گرند که باید از آنها اجتناب کرد و خواب را از چشم ملت فهیم و بسیجی پرور ما ربوده اند! آیا چنین نیست؟ آیا جناح باد که به هر سو رود ما را نیز با خود می برد پیروزاین میدان باخت-باخت که به هر سو رویم باخت از آن ماست نیست؟؟

آیا بهتر نیست که تصمیم خود را گرفته و مانند 30 سال گذشته به زیر پرچم بلند و نحس ولایت فقیه پناه بریم که قابلیت آن را دارد که تمامی کثافت کاری ها را به نام خدا واسلام در خود گنجانده و آب از آب تکان نخورد و بگذاریم بار سنگین ارابه مشکلات خرد و کلان این مملکت را مردم کوی و برزن مانند همیشه بر دوش بکشند و کاری هم به سبزها نداشته باشیم و اجازه دهیم آنها راه خود را با تمام موانع ومشکلات وکلوخ هایی که در سر راهشان است طی کنند. جایی می خواندم که بهترین راه مبارزه با دیکتاتوری "خواندن" است من با قبول این نظریه و در جهت تکمیل آن جمله دیگری نیز به آن می افزایم به نظرم اولین و بهترین راه مبارزه با دیکتاتوری "فهمیدن" است و خواندن کمک شایانی به فهمیدن می کند (و من تا آخر عمر مدیون دوستی هستم که خواندن و فهمیدن را به من آموخت).من معتقدم ما مجبوریم چندین برابر مردم سرزمینهای دیگر تلاش کنیم و هزینه بدهیم چرا که فهم همگانی در کشور ما وجود ندارد و این برگ برنده ای است که حکومت بوسیله آن دوام دارد،به آن افتخار می کند و سعی دارد که با تمام وجود آن را حفظ کند.پس اولین قدم جنبش سبز برای تغییر(و نه براندازی) کمک به افزایش فهم عمومی است و دراین راه خطیرکه ما در ابتدای آن هستیم همه کسانی که ادعای سبز بودن و آرزوی سبز ماندن را دارند باید به نوبه خود قدمی هر چند کوچک بردارند چرا که سبز دیگر نماد انتخاباتی نیست سبز نشانه مبارزه است مبارزه علیه حکومتی فاسد که بوسیله حساس ترین و مهم ترین رکن زندگی مردم یعنی مذهب به چار چوب زندگی وتمامی افکار و اعتقادات مردم نفوذ کرده و رای و نظر خود را به نظرمردم تحمیل می کند.

حقیقت اینست که در مملکت ما ثروت باد اورده ای بنام نفت بجای اینکه باعث رفاه و سعادت و سربلندی مردم شود در دست دولت خشونت طلب مهرورزی به عامل ثروت اندوزی وگسترش اوهام وخرافات تبدیل شده است.کسی نیست بگوید دکتر جان اگر نفت نبود چگونه می توانستی با ان مضحکه هاله نورت سرپا بمانی و با خونسردی در برابرخیل میلیونی مردم و عموما قشر دانشگاهی و تحصیلکرده که تو را در خیابان و دانشگاه دروغگو و متقلب می خوانند ,به کارت ادامه دهی؟ یا شاید با درآمد حاصل از کشت سبزی و خیار در داخل حوض خانه ات می خواستی هزینه های سرسام آور بسیجیان جیره خوات را جوابگو باشی؟ در اینجاست که به مسئله اصلی باز می گردیم یعنی همان فهم عمومی! چرا که چه خوشمان بیاید چه بدمان هنوز عده کثیری ازاقشار مختلف به علت عدم آگاهی و بی اطلاعی ازآنچه که باید بدانند گمان می برند این آقای دکتر تمامی هزینه های جاری مملکت را با عرق جبین و با خون دل خوردن فراهم می کند وبا تاسف شدید نمیدانند که با وجود این کشور حاصلخیز که ذره ذره خاکش طلاست مردم ما نباید شاهد این تورم بالا و انواع گرانی های بی حدی باشند که هر روز نظاره گرش هستیم آیا تمام این مسائل به ضعف مدیریت و اینکه کشوربه صحنه بازی بچه گانه و لجوجانه بین روسای کشورتبدیل گشته است مربوط نیست؟ آیا جدا رئیس جمهور یک کشورپهناور مانند ایران کاری مهمتر از افتتاح یک سد خاکی در دورافتاده ترین نقطه ایران ندارد؟

اما از شواهد و قرائن ابتدای سال و از سخنان آقای خامنه ای (اگر بتوان به حرف های چنین شخصی استناد کردد)این طور بر می آید که در سال 89 از تورم 38 درصدی(در بهترین حالت) که مثل هر سال انتظارش را می کشیم و گرانی و رکود بازارو خلاصه تمام چیزهایی که همیشه با آن درگیر هستیم خبری نیست! تعجب نکنید من هم مثل شما و همه برایم باور کردنی نیست مخصوصا با وجود دولت متوهم مهرورزی که همه کارشناسانش نخبه و در جای صحیح خود قرار دارند! اما اینطور گمان می رود که آقایان و مراجع نظام با نام گذاری امسال به نام همت مضاعف کار مضاعف قصد انجام معجزه یا شگردی از این قبیل را جهت بهبود شرایط نا به سامان سیاسی و اجتماعی دارند. من به عنوان یک شهروند اینکاررا توهین به فهم و شعور خود تلقی می کنم چرا که مطمئنم در این سی سال که دیکتاتوری چکمه جای خود را به دیکتاتوری نعلین داده است جز مردم عادی که عاشق این آب و خاک هستند کسی برای این مملکت همت نکرده است و بیگانگان جز دسیسه و نیرنگ سوغاتی برای ما نداشته اند پس آقای خامنه ای بدانید در طی این سال ها کسی منتظراذن شما برای کار و تلاش و سازندگی نبوده است که اینک با فتوایتان مردم از خواب غفلت بیدار شوند و به فعالیت مشغول شوند گرچه همت و کار مضاعف پیش کشتان امیدوارم در سال جدید تورم مضاعف فشار و شکنجه مضاعف و مشکلات مضاعف را برای مردم به ارمغان نیاورید.

م. اصغري پور

دیدار محمد نوری زاد با خانواده پس از 107 روز اسارت

اولین دیدار محمد نوری زاد با خانواده پس از 107 روز اسارت:
دفاع مقتدرانه این روزنامه نگار در دادگاه

. ادامه راه سبز«ارس»: محمد نوری زاد نویسنده و هنرمندی که بعد از ۱۰۷ روز بازداشت روز گذشته بالاخره موفق به دیدار با خانواده در حاشیه نخستین جلسه دادگاه خود شد حرف های ناگفته بسیاری از بودن در اوین داشت.

به گزارش خبرنگار «کلمه»، خانواده نوری زاد روز یکشنبه ۱۵ فروردین به طور اتفاقی از تشکیل دادگاه این هنرمند دربند با خبر شدند و همسر نوری زاد در دیداری که یک روز قبل از برگزاری دادگاه با آقای پیرعباسی قاضی پرونده داشت این قول را گرفت که در حاشیه دادگاه، اعضای خانواده با محمد نوری زاد ملاقات هم داشته باشند.

ناامیدی از دیدار و یک اتفاق تازه

اول ساعت اداری دوشنبه ۱۶ فروردین شش نفر از اعضای خانواده نوری زاد در دادگاه انقلاب حاضر شدند به امید آنکه بعد از ۱۰۷ روز محمد نوری زاد را حتی برای لحظه ای ببینند اما به آنها اعلام شد: امروز دادگاه تشکیل نمی شود و اطلاع داده می شود که دوباره چه زمانی بیایند.

اما خانواده نوری زاد که ساعاتی را در راهروهای دادگاه انقلاب با نا امیدی و چشم انتظاری سپری کردند به طور اتفاقی پدر را در راهروهای دادگاه می بینند. محمد نوری زاد پس از ۱۰۷ روز دوری با مشاهده خانواده خود متاثر می شود و آنان را در آغوش می گیرد.

بعد از این دیدار کوتاه دادگاه به صورت غیر علنی آغاز شد و آقای علیزاده طباطبایی وکیل نوری زاد از برگزاری دادگاه خبری نداشت و در سفر حج بود. بنابراین نوری زاد خود وکیل خود در دادگاهی شد که برای نوشته های او در وبلاگش شکل گرفته بود.

طبق اطلاعاتی که به خانواده نوری زاد رسیده بود اتهام های این هنر مند شامل توهین به رهبری و همچنین توهین به مقامات قضائی بود. نوری زاد در وبلاگ خود سه نامه به رهبر انقلاب نوشته بود. همچنین او در آخرین مطلب وبلاگش “سقوط قاضی القضات شهر” به رییس قوه قضائیه انتقاد کرده بود. نامه ها و انتقاداتی که تاکنون نتیجه اش زندان و انفرادی بوده است.

مدت زمان نخستین دادگاه نوری زاد تنها حدود نیم ساعت بود و بعد از این جلسه با مساعدت قاضی پیر عباسی به خانواده نوری زاد اجازه داده شد تا با حضور در مکان برگزاری جلسه دادگاه با او دیداری طولانی تر داشته باشند.

۹۰ روز اعتصاب؛ روزه سیاسی نوری زاد همچنان ادامه دارد

طبق اعلام خانواده نوری زاد روحیه این نویسنده بسیارعالی است و تنها نگرانی، وضعیت جسمی نوری زاد است. نوری زاد ۹۰ روز اخیر را روزه سیاسی بوده است. روزه ای که اعتراض به بازداشت غیر قانونی اوست. همین روزه های بی وقفه خانواده او را نگران کرده بود که آسیبی به وضعیت جسمی او وارد شود.

دوهفته ملاطفت بازجو ها به امید توبه نامه و مصاحبه

اما خبرهای نوری زاد از داخل اوین صریح و داغ بود. او به رفتار بازجوها اشاره کرد. بازجوهایی که در دو هفته اول بازداشت ملایمت را به امید گرفتن توبه نامه در پیش گرفته بودند. بازجوها از نوری زاد می خواستند در مصاحبه ای تلویزیونی شرکت کند و حرف های آنها را بزند که نوری زاد به این موضوع واکنش نشان داده و به بازجوها گفته است:«مگر این را در خواب ببینید. چنین چیزی امکان ندارد.»

و هنگامی که بازجوها مشاهده کردند نوری زاد از مواضعش کوتاه نمی آید روی دیگر سکه آشکار می شود…

بد رفتاری و فحاشی به نوری زاد؛ شکایت از بازجوها

پس از دو هفته اول که امید بازجوها از اعتراف گیری نا امید می شود چهره واقعی زندانبان نمایان می شود. انفرادی، بد رفتاری و فحاشی. نوری زاد برای این مساله علیه بازجوها شکایت نیز تنظیم کرده است.

وی برخورد بازجوها را در برخی موارد همراه با توهین و فحاشی و حتی فحاشی به خانواده اش اعلام کرده است.

اشک قدردانی از قدرشناسی مردم

خانواده نوری زاد در این دیدار از چشم انتظاری مردم برای آزاد شدن اش به او خبر دادند و گفتند: وقتی خبر تشکیل دادگاه دوشنبه با وجود فرصت کوتاه منتشر شد، دهها نفر از ما خواستند تا به شما روحیه دهیم و سلام همه را برسانیم.

نوری زاد وقتی از واکنش های مردم و قدرشناسی آنها مطلع شد اشک بار دیگر در چشمانش حلقه زد و روحیه ای مضاعف گرفت.

خانواده نوری زاد از اینکه دادگاه دومی قرار است تشکیل شود یا نه اطلاعی ندارند و احتمال می دهند در صورتی که دادگاه دیگری در کار نباشد با انتقال پرونده به اوین ، حدود ده روز بعد از ارسال پرونده حکم نیز صادر شود. علیزاده طباطبایی وکیل نوری زاد چند روز دیگر از سفر زیارتی خود برمی گردد و پیگیر کارها خواهد بود.

۱۳۸۹/۰۱/۱۵

نامه عماد بهاور از زندان: جز ابراز عشق، اعترافی برای بازجویان ندارم

نامه عماد بهاور از زندان:
جز ابراز عشق، اعترافی برای بازجویان ندارم

. ادامه راه سبز«ارس»: عماد بهاور که سال گذشته برای چهارمین بار دستگیرشد و اینک در شرایطی نامشخص در زندان به سر می برد در نامه ای خطاب به همسرش نوشت: "جز ابراز عشق، اعترافی در محضر بازجویان ندارم."

عماد بهاور که سال گذشته 3 بار بازداشت شده و 50 روز را در سلول های انفرادی بند 209 زندان اوین گذرانده بود، بار چهارم برغم داشتن وثیقه، در16 اسفند ماه دستگیر شد و از آن موقع تاکنون هیچ تماسی با خانواده خود نداشته و خانواده این عضو نهضت آزادی در بی خبری مطلق قرار دارند.

عماد بهاور پیش از بازداشت نامه ای خطاب به همسرش نوشته و خواسته بود که اگر تا 15 فروردین آزاد نشد این نامه منتشر شود. او در این نامه که برای انتشار در اختیار "روز" قرار گرفته، خطاب به همسرش نوشته است: "وضعيتي كه من و تو در آن قرار داريم، حاصل يك «انتخاب» بوده است نه يك «تحميل» يا يك «اتفاق». انتخابي كه سال ها پيش در پي يك «تصميم» صورت گرفته است".

آقای بهاور سپس به ارائه تصویری از وضعیت زندان خود پرداخته واین تصویر را زیبا ترین تصویر زندگی دانسته و توضیح داده است: "در سكوت و تنهايي در سلولي كوچك و تاريك، زندگي با نگهباناني كه برخي با توهين و تحقير و بداخلاقي رفتار مي كنند و ملاقات دائم با بازجوياني كه زنداني را تحت شديدترين فشارهاي رواني - يا بعضا فيزيكي - قرار مي دهند تا به خواسته هاي خود برسند".

این فعال سیاسی سپس به بیان تجربه خود از زندان و بازجویی ها پرداخته و نوشته است: "بازجويان، زنداني را در دوحالت تحت فشار رواني قرار مي دهند: اول، حالتي است كه از «گذشته» سخن مي گويند و از اشتباهاتي كه به زعم آن ها رخ داده و فرصت هايي كه از دست رفته است؛ آزادي در روزهاي خوش گذشته را به رخت مي كشند. دوم، حالتي است كه تصويري از «آينده» اي تاريك در پيش روي تو ترسيم مي كنند؛ آينده اي مملو از بدبختي، تباهي، فقر، حقارت، تنهايي، اسارت و عمر هدر رفته... آنگاه اولين تجربه هاي «ترس» را در وجودت مشاهده مي كني. ترس هدر رفتن تمام اندوخته هاي گذشته و ترس ازدست دادن تمام فرصت هاي آينده ... اينجاست كه وقتي تو را پر مي كنند از «گذشته و آينده»، تو ديگر در وضعيت آگاهي در «لحظه اكنون» نخواهي بود".

متن کامل نامه عماد بهاور خطاب به همسرش، مریم شفیعی بدین شرح است:

همسر عزيزم، مريم مقدس من،

سلام،

مدتي است كه "ظاهرا" پيش تو نيستم. دلتنگي هاي تو و مادرم را مي بينم. اين نامه را نوشتم تا بگويم دلتنگي هاي ما بي معناست. فاصله اي وجود ندارد و ما بدون شك با هم هستيم... اين را نوشتم تا بگويم اين ديوارهاي بتوني، اين اتفاقات، اين سختي ها، همه، "توهم" است و درعوض، آن چه در خيال من و تو است، واقعي... مي خواهم بگويم درگير واسير اين "توهم" نشو و نگذار به خاطر آن از مسيري كه طي مي كني، باز بماني... اين تنها خواسته من است...

غم، دلتنگي، ناراحتي، خشم، نفرت، حسرت، طمع، يأس و نااميدي، همه به خاطر آن است كه ما گاهي اين توهم را باور مي كنيم و درگير آن مي شويم... آن را باور نكن؛ از آن بگذر و هميشه در شادي، عشق و صلح زندگي كن... هيچ تناقضي وجود نخواهد داشت...بايد بگويم (وخودت هم مي داني) وضعيتي كه من و تو در آن قرار داريم، حاصل يك "انتخاب" بوده است نه يك "تحميل" يا يك "اتفاق". انتخابي كه سال ها پيش در پي يك "تصميم" صورت گرفته است. نه از آن جنس تصميماتي كه ديگران فكر مي كنند؛ تصميم به "بودن" و "زندگي كردن"... پس براي تو شرح خواهم داد كه حاصل اين تصميم و انتخاب تا به اين جا چه بوده است؛ كاري به اكتسابات شخصي و دستاوردهاي اجتماعي ندارم. حساب سود و زيان هم نمي كنم. وضعيت خودم را در اين لحظه مي گويم: "در سكوت و تنهايي در سلولي كوچك و تاريك، زندگي با نگهباناني كه برخي با توهين و تحقير و بداخلاقي رفتار مي كنند و ملاقات دائم با بازجوياني كه زنداني را تحت شديدترين فشارهاي رواني - يا بعضا فيزيكي - قرار مي دهند تا به خواسته هاي خود برسند." اين يك تصوير از زندگي من در اين جا و اكنون است... به تو اطمينان مي دهم كه اين شايد زيباترين تصوير زندگي من باشد. همچون ساير زيباترين تصاوير زندگي من! زندگي، شيرين و زيباست، با تمام تلخي ها و زشتي هايش... هيچ تناقضي وجود ندارد... نسبت به وضعيتي كه در آن قرار گرفته اي "آگاه" باش. زندگي كن آن گونه كه مي داني يك انتخاب است نه يك تحميل. چه فرقي مي كند در قصر شاه باشي يا در قعر چاه؟ چه تفاوتي است بين نشستن در ميان آتش يا در ميان گلستان؟ شرابي تدارك ببين و بودنت را جشن بگير... مهم اين نيست كه كجا هستي و چه مي كني، مهم آن است كه "هستي" و بازي مي كني. شاد باش از آنكه هستي... بودني كه شايد ميليون ها ميليون (...)، آرزوي يك لحظه اش را مي كنند. و اينگونه آنچه را كه "ماندن در وضعيت آگاهي" مي نامند، ما را از وضعيت هاي مشوش و متشنج بيروني خلاص، و آرامش و سكون دروني را برايمان به ارمغان خواهد آورد...

حال مريم جان، از تو مي پرسم:

مي داني كه چطور فقير باشي و احساس قناعت كني؟

مي داني كه چطور در زندان ولي رها باشي؟

مي داني كه چطور در صحنه جنگ باشي و در صلح زندگي كني؟

مي داني كه چطور در آستانه مرگ، سرشار از زندگي باشي؟

مي داني كه چطور با دشمنت مواجه شوي درحالي كه بسيار دوستش داري؟

مي داني كه چطور به زشت ترين تصوير خيره بشوي، گويي كه زيباترين منظره را تماشا مي كني؟

مي داني كه چطور در ميان هجمه هاي وحشت و خشم، شاد و آرام باشي؟

اين يك "انتخاب" است... هيچ تناقضي در كار نيست...

بگذار از "تجربه اي ناب" براي تو سخن بگويم: بازجويان، زنداني را در دوحالت تحت فشار رواني قرار مي دهند: اول، حالتي است كه از "گذشته" سخن مي گويند و از اشتباهاتي كه به زعم آن ها رخ داده و فرصت هايي كه از دست رفته است؛ آزادي در روزهاي خوش گذشته را به رخت مي كشند. دوم، حالتي است كه تصويري از "آينده"اي تاريك در پيش روي تو ترسيم مي كنند؛ آينده اي مملو از بدبختي، تباهي، فقر، حقارت، تنهايي، اسارت و عمر هدر رفته... آنگاه اولين تجربه هاي "ترس" را در وجودت مشاهده مي كني. ترس هدر رفتن تمام اندوخته هاي گذشته و ترس ازدست دادن تمام فرصت هاي آينده ... اينجاست كه وقتي تو را پر مي كنند از "گذشته و آينده"، تو ديگر در وضعيت آگاهي در "لحظه اكنون" نخواهي بود. اكنون تو ديگر در اين جا نيستي؛ سرگرداني در ميان گذشته و آينده، كه هر دو، توهم است و وجود ندارند. تنها "اين لحظه" است كه وجود دارد و هنگامي كه در اين لحظه و اين جا نباشي، يعني نيستي، يعني آگاه نيستي، يعني خدا نيستي، يعني درونت خالي است. اين خلاء با "ترس" پر مي شود و تو فرو مي پاشي. خدا را تنها در خلال آگاهي از اين لحظه مي تواني "ذكر" كني و اگر او را بياد نياوري، مضطرب و ترسان خواهي بود... بازجويان تو را از اين لحظه دور مي كنند و تو را درگير گذشته و آينده مي كنند، تا خدا را فراموش كني، آن گونه كه خود فراموش كرده اند... آن ها نسبت به وضعيتي كه در آن قرار گرفته اند آگاه نيستند. پس حسرت "گذشته" يا غم "آينده" را نخور ... گذشته محو شده است؛ آينده اي نيز وجود ندارد؛ آن چه واقعيت دارد همين لحظه است و اكنون. مهم، انتخاب و تصميم آگاهانه در اين لحظه است؛ آنچه در آينده رخ خواهد داد، هيچ اهميتي ندارد. هرچه پيش آيد، خوش آيد ...

ما "هستيم" براي آنكه تجربه هايي بس زيبا و مهم را در لحظات پي در پي زندگيمان تجربه كنيم و در هر لحظه، ميان آن چيزي كه هستيم و آن چيزي كه توهم است فاصه گذاري كنيم. اين بازي، بسيار لذت بخش است... بيا و با من از اين تجربه، از اين بازي و از اين زندگي لذت ببر:

فقر را حس كن و از اين تجربه لذت ببر...

تنهايي را حس كن و از اين تجربه لذت ببر...

رنج را حس كن و از اين تجربه لذت ببر...

تحقيركردن ها و بدرفتاري ها را ببين و از اين تجربه لذت ببر...

كنايه ها و توهين ها را بشنو و از اين تجربه لذت ببر...

"زندگي سراسر رنج است." ... زندگي كن و از اين تجربه لذت ببر...

"شاد باش" و از اين تجربه لذت ببر ... منظورم از شادي، خوشحالي از رخ دادن واقعه اي نيست. آن هم "توهم" است. آن شادي و خوشحالي نيز مانند همان سختي ها و رنج ها كه گفتم، همه توهم است. براي "ابراهيم" آتش توهم بود يا گلستان؟ من مي گويم هر دو! براي ابراهيم، راهش و حقيقتي كه به دنبالش بود واقعيت داشت. چه فرقي مي كند در آتش باشي يا در گلستان؟ شادي و شعف يك امر دروني است؛ احتياجي به محرك بيروني ندارد، نبايد منتظر خبر خوبي بود تا شاد شد؛ تو شاد هستي بدون هيچ دليل بيروني. تو شاد هستي تنها به اين دليل كه "هستي"! و اين زماني است كه شادي و شعف را آگاهانه انتخاب كرده اي و با اتفاقات بيروني - چه سختي ها و چه خوشي ها - فاصله معناداري گرفته اي و انتخاب مي كني كه نسبت به هر واقعه اي چه رفتاري بروز دهي... ممكن است آن عكس العمل بيروني كه انتخاب كرده اي، غم و اندوه باشد؛ ممكن است حتي گريه كني درحالي كه در درون، شاد و ساكن و آرام هستي. اين "بازي فاصله گذاري" است. تمام آن تناقضات ظاهري كه در جملات بالا آمده بود، نتيجه اين بازي است.

و در آخر يك نكته مانده كه اين هم حاصل "تاملات تنهايي" من است كه "اعتراف" مي كنم: در مواجهه با هر انساني، بدون توجه به آنكه او كيست، چه مي گويد، چه رفتاري با تو داشته است و چه احساسي نسبت به تو ابراز مي كند، به يك "پاسخ متقابل دروني" نياز است. اينكه مي گويم "نياز است"، بدين معناست كه ما با همين داد و ستدهاي دروني است كه پيش مي رويم و در طي مسير سرعت مي گيريم. در طي اين "تبادل" است كه "تكامل" صورت مي گيرد. "پاسخ هاي متقابل بيروني" بسيار زيادند؛ مي تواني سكوت را انتخاب كني يا پرخاش را، دفاع يا تهاجم را، خنديدن يا گريستن را، عصبانيت يا آرامش را و صدها واكنش بيروني ديگر. همه بستگي به آن دارد كه بهترين گزينه ي تامين كننده منافع تو كدام است. اما، تنها و تنها و تنها يك "پاسخ دروني صحيح" وجود دارد: "عشق"

"عشقت را جاري كن تا سرشار از عشق شوي." عشق تنها چيزي است كه بخشيدنش به افزايش آن مي انجامد. دليل بودن ما نيز همين جريان عشق است. هر پاسخ دروني ديگري به رفتارهاي ديگران، انحرافي است از مسيري كه طي مي كني. پاسخ دروني تو به كسي كه با تو خوش رفتاري و كسي كه با تو بدرفتاري مي كند، بايد يكي باشد: دوستش داشته باش! "دشمنت را دوست بدار!" آن كس كه تو را به حبس مي كشد، دوست بدار! آن كس كه تو را شكنجه مي كند، دوست بدار! آن كس كه تو را از كار بي كار و تو را از ادامه تحصيل منع كرده است، دوست بدار! ظالم را و عادل را، ديكتاتور را و آزادي خواه را، مذهبي را و ملحد را، صادق را و كاذب را، همه را دوست بدار! و اين گونه اعترافي جز "ابراز عشق" در محضر بازجويان و قضات عزيز در چنته نخواهم داشت.

"من از آن روز كه در بند توام، آزادم ..."

پس:

عشق براي زنداني، عشق براي زندانبان...

عشق براي آن كس كه شكنجه مي شود، عشق براي آن كس كه شكنجه مي كند...

عشق براي متهم، عشق براي قاضي...

عشق براي آن كس كه تو را به اسارت مي برد...

عشق براي همگان ...

مريم جان! چه با من، چه بدون من، همه چيز زيبا خواهد بود...

عشق براي تو...
همسرت عماد

۱۳۸۸/۱۲/۲۶

ما هزاران تن بودیم تنها…

ما هزاران تن بودیم تنها…

. نویسنده وبلاگ «تلخ مثل عسل» در آخرین نوشته وبلاگش به مناسبت سپری شدن روزهای آخر سال ۸۸ نوشته است : هزاران تن تنها بودیم. از اسفند ٨٧ حرف می‌زنم، ناامید، غمگین. گروهی قهر کرده و به کنجی نشسته، گروهی در میانه حاضر اما سردرگم و گمگشته. فروردین ٨٨ آمد، رسید به خرداد پر حادثه و ناگهان اتفاقی افتاد. هزاران چو من، ما شدند و ما ایران شد، ایران خروشید. بغض اشک شد، ناله فریاد. فریاد ایران را تمام جهان شنید و جهان سبز شد.

میان حادثه، ما انسانی را یافتیم که برای نخستین بار در تاریخ معاصر این مرز و بوم بر عهدی که با ما بسته بود استوار ماند، تسلیم آن صحنه‌آرایی خطرناک نشد، پیروزی را برای همه خواست، شادی را برای ایران و همه شهروندان را صاحب حق دانست حتی کسی که با او مخالف است. ما در میانه سال ٨٨ معمار ایران فردا را یافتیم، فراتر از آن ما راه را یافتیم. پس چندین سال حیرانی، راه سبز امید فریاد رسای میلیون‌ها ایرانی شد

من به سال هشتاد و هشت رنج برده‌ام، خون دیده‌ام، بغض کرده‌ام برای یاران دربندم، اشک ریخته‌ام برای آنان که دژخیم، سبزی روحشان را تاب نیاورد. سال٨٨ سال سختی بود با این حال سال بدی نبود. در این سال ما راه‌مان را یافتیم، امید‌مان، غرور و هویت‌مان، ما مرد نقاش را یافتیم که بشارت‌مان داد به روشنایی. روح ما روشن شد، از تاریکی به‌در آمدیم و ما شدیم. این ما حالا قرار است سال ٨٩ را با صبر و استقامت پیش ببرد، باشد و بماند و ببالد زیرا که سبز ماندن، سرنوشت ماست…هر چه که شود، من سال ٨٨ را همیشه دوست خواهم داشت.


«محمد نوري‌زاد» اوج پارسايي و آزادگي

«محمد نوري‌زاد» اوج پارسايي و آزادگي

. ادامه راه سبز «ارس»: بر خلاف بسياري آشنايي من با اين مرد بزرگ با خواندن مطالب هفتگي او در روزنامه كيهان شروع شد. خدا رحمت كند پدرم را، سالها بود كه عادت به خواندن كيهان داشت. من هم موظف بودم هر روز برايش تهيه كنم. فكر مي‌كنم چهارشنبه‌ها يا يكشنبه‌ها بود كه ستوني ثابت به نوشته‌هاي شخصي به نام نوري‌زاد اختصاص داشت و مطالبش چنان روان و دوست‌داشتني و موضوعاتش چنان متنوع و ظريف بود كه اگر يك هفته خواندنش را از دست مي‌دادم، برايم مصيبت بزرگي بود.

همان زمان مكاتبه‌اي با او به نشاني دفتر روزنامه داشتم كه نامه پاسخ او را هنوز هم نگه داشته‌ام. بعدها از طريق دوستان فهميدم كه نوري‌زاد صاحب همان صداي گرم و دلنشيني است كه در مستندهاي روايت فتح شنيده مي‌شد. صدايي كه جايگزين صداي شهيد آويني شد. براي من و بسياري ديگر اوج جذابيت فضاي ملكوتي جبهه‌ها در كلام آهنگين او كه در ميان ريتمي از طبلهاي بزرگ و كوچك به گوش مي‌رسيد تبلور مي‌يافت. هر پنج‌شنبه شب كه روايت فتح پخش مي‌شد تا روزهاي بعدش توصيفات شب عملياتها با روايت او در گوشم طنين داشت.

مدتي به مشغوليات زندگي سرگرم بودم و خبري از او نداشتم. تا اينكه اسمش را در ميان برنامه‌سازان تلويزيون ديدم. نمي‌گويم برنامه‌هايش خيلي سطح اول بود، اما خدايي در ميان انبوه برنامه‌هايي كه به مسائل جدي مي‌پرداختند بچه‌هاي مسجد چيز ديگري بود و رمضان متفاوتي ايجاد كرد. برنامه‌هاي ديگري هم در حوزه مسائل اجتماعي تهيه و اجرا كرد كه نامشان يادم نيست، ولي با اشتياق و ولع همه را نگاه مي‌كردم.

مثلا يك برنامه شبانه و مصاحبه محور داشت در مورد طريقه دستيابي به اهداف چشم‌انداز 20 ساله كه براي من (كه همزمان در زمينه‌اي مرتبط دانشجو بودم) خيلي جالب بود. بعد هم رسيد به ماجراي سريال «پروانه‌ها مي‌نويسند» و حواشي مربوط به آن كه خودش بحث مفصلي است. فقط براي آشنايي ذهن غيرمطلعين بگويم كه موضوع سريال پروانه‌ها چيزي مشابه سريال «مرگ تدريجي يك رويا» ساخته فريدون جيراني بود، يعني كوبيدن شخصيت و وجهه روشنفكري و روشنفكران در جامعه. با اين تفاوت كه هدفگيري سريال پروانه‌ها به فضاي سياسي وقت يعني ظهور دوم خرداد و عملكرد فعالين اطلاح‌طلب برمي‌گشت و پس‌زمينه آن نيز كاملا مذهبي بود.

بعد از سريال «چهل سرباز» كه برعكس فيلم چهل سرباز چندان موفق نبود، قضيه مخالفت او با دخالت مراجع ديني در مسائل حكومتي سر و صدا كرد. البته موضع‌گيري نوري‌زاد به علت حمايت از احمدي‌نژاد يا طرفداري از ورود بانوان به ورزشگاه‌ها نبود، بلكه او انديشه ثابتي داشت كه هميشه بر اساس آن و بدون ملاحظه نظر مي‌داد.

ديدارهاي سالانه‌اش به همراه ساير قيلمسازان با آيت‌الله خامنه‌اي و مواضع اصولگرايانه‌اش باعث شد شايعات بسياري در اطراف او باشد. حتي وقتي در جشنواره فجر سال 86 سيمرغ بلورين بهترين چهره‌پردازي (يا شايد طراحي لباس) براي فيلم «پرچم‌هاي قلعه كاوه» را برنده شد، خيلي‌ها گفتند كه او فيلمساز محبوب دولت نهم است و با رانت دولت فيلم مي‌سازد و جايزه مي‌گيرد.

من به علت علاقه‌ام وبلاگش را دنبال مي‌كردم. آدرس قبلي او در سال 87 هك شد. بعد از مدتي وبلاگ جديدي برپا كرد و از همان موقع قالبي كه بعدها محبوب حاميان جنبش سبز شد را انتخاب كرده بود. او هيچگاه مطالب سياسي نمي‌نوشت. در موقع تبليغات انتخاباتي هم در يكي از شهرستانها به سر مي‌برد و مشغول ساخت مستند بود و البته از همانجا وبلاگش را به روز مي‌كرد. تنها چيزي كه آنموقع راجع به انتخابات نوشت در روز 22 خرداد بود كه نوشت به موسوي راي داده.

روزگار گذشت و تابستان شد و آن حوادث دردناك اتفاق افتاد. حوادثي كه روح و روانش را آزرد و حالش را منقلب كرد و نوري‌زاد جديدي متولد شد. حرارت نوشته‌هايش در فاصله فصول تابستان و پاييز سوزانندگي فوق‌العاده‌اي داشت و جگرسوز بود. او در بيان اعتراضش روي نقطه‌اي انگشت گذاشت كه هيچ منتقد و معترضي و حتي هيچ معاندي تابحال جرات نكرده چنين اشاره صريحي بكند، يعني شخص رهبري.

سه نامه سرگشاده او به رهبر و خطاب محترمانه او (كه رهبري را پدر خطاب مي‌كرد) در كنار صراحت بيان نظراتش، هوش از سرها مي‌ربود. وبلاگ او به طور ميانگين هر روز شش هزار بازديد از سراسر جهان (غير از قاره آفريقا) داشت و در يك روز در ماه شهريور به آمار بالاي 24 هزار بازديد دست يافته بود. اينها در حالي بود كه او يك جمله اهانت‌آميز و غيرارزشي نداشت و حتي كامنتهاي خوانندگانش را يكي يكي مي‌خواند و با حذف عبارات نامناسب اجازه انتشار مي‌داد.

نكته حائز اهميت ديگر اين بود كه او همه كامنتهايي كه مخالفينش مي‌دادند (عمدتا با اسم دوست سابق) را درج مي‌كرد و حتي جواب مي‌داد. كم كم علامت‌هاي عدم تحمل حكومت ظهور مي‌كرد. يكبار او را تهديد به بردن آبرويش كرده بودند كه او در جواب مطالب جالبي نوشته بود. اواسط مهر ماه هم او را از تشكل انقلابي كانون نويسندگان (به قول ايرنا) اخراج كردند. در ماه رمضان موقع حضورش در مصلي و در جريان يك نمايشگاه، مورد حمله لباس شخصي‌ها قرار گرفته بود.

در اواخر آذر آقاي لاريجاني (رئيس قوه قضائيه) در سخناني سران معترضين را تهديد كرد و گفت كه ما مدارك احراز جرمشان را داريم ولي اقدام نمي‌كنيم. او در مطلبي با عنوان «سقوط قاضي‌القضات شهر» واكنش نشان داد و چند روز بعد به قول خودش در پست «پليس امنيت» از سوي دادستاني احضار و بازداشت شد.

حرف انتهايي من پس از اين مرور طولاني اشاره به مظلوميت نوري‌زاد است. همه آنها كه زندان رفتند داراي سابقه انتقاد و دگرانديشي بودند و در شرايط كنوني نيز دست بالا نداشتند. اما نوري‌زاد اگر به روي اعتقاداتش چشم مي‌بست و مانند بسياري سكوت مي‌كرد، هيچ گزندي نمي‌ديد كه هيچ، حتي شرايط رسيدن به پست و مقام را نيز داشت. حداقل اين بود كه الان بدون دغدغه به كار خود مشغول بود. در صورتي كه امروز كه به زندان افتاده، حتي به اندازه ساير زندانيان منافع ندارد.

در اعتراض به بازداشت جعفر پناهي وزيران فرانسه و آلمان موضع‌گيري كردند، آقاي كيارستمي نامه نوشت و آقاي پوراحمد حرف زد. در مورد روزنامه‌نگاران نيز نامه‌هاي اعتراضي بسياري نوشته شد و خيلي‌ها به اين موضوع پرداختند. ساير صنوف نيز هر يك به شكلي از اسيران خود ياد كردند. ولي در اين سه ماه هيچكس يادي از نوري‌زاد نكرده و خواهان آزاديش نشده است. در حالي كه او هم فيلمساز بوده (و فيلم آخرش جايزه بين‌المللي نيز برده) و هم نويسنده و روزنامه‌نگار بوده.

از همكاران قبلي او در كيهان كه توقعي نيست، سوابقش نيز باعث شده حتي رسانه‌هاي خارجي نيز به او نپردازند. آرزو دارم كه نوري‌زاد حداقل نوروز را در كنار خانواده خود و ملت سبز ايران باشد و پس از آزادي نيز هويت آزاده خود را حفظ كرده و باز هم دوستدارانش را از نوشته‌هاي نابش سيراب كند. در ضمن خواهشمندم كه دوستان به وبلاگ دختر محترمش (وبلاگ خط خطي) سر بزنند و به خانواده بزرگوارش روحيه بدهند.

در پايان عبارتي كه محمد نوري‌زاد در صدر وبلاگش آورده بود را بازگو مي‌نمايم: « اینجا محل انتشار دلنوشته‌های فردی است که به اصل روییدن بها می‌دهد. چه در کوهپایه‌ای پر گل، و چه در مردابی که نیلوفرهای آبی آن دیدنی است.

================
پيوندهاي مرتبط با اين مطلب:
» دلنوشته دختر محمد نوری زاد برای پدر اسير خود
»
دلتنگيهاي فائزه، دختر ديگر محمد نوري زاد در فراق پدر دربندشان
شهرام دال

دبیرکل حزب مشارکت بعد از ۹ ماه زندان آزاد شد + عکس

دبیرکل حزب مشارکت بعد از ۹ ماه زندان آزاد شد

محسن میردامادی دبیر کل حزب مشارکت ایران اسلامی با وثیقه ۴۵۰ میلیون تومانی آزاد شد.

به گزارش کلمه، محسن میردامادی تنها یک روز بعد از انتخابات ۲۲ خرداد بازداشت شد و یک روز بعد آزاد شد اما بار دیگر در تاریخ ۳۰ خرداد دستگیر و تا امروز در زندان بود.

آخرین جلسه دادگاه او که اتهامش اقدام علیه امنیت ملی و فعالیت تبلیغی علیه نظام اعلام شد در تاریخ ۹ اسفند برگزار شد.هنوز حکمی برای وی صادر نشده است.

میردامادی نماینده تهران در مجلس ششم (۱۳۷۸ تا ۱۳۸۲) و رئیس کمیسیون امنیت ملی و سیاست خارجی این مجلس بود.او از دانشجویان پیرو خط امام (ره) در ابتدای پیروزی انقلاب اسلامی بود .

محسن میردامادی و نوه اش«مصطفی» که در چهلمین روز اسارت به دنیا آمده بود

همسر عرب سرخی؛ بهار را به انتظار می نشینم که سبز بودنش جرم نیست

همسر عرب سرخی؛
بهار را به انتظار می نشینم که سبز بودنش جرم نیست

. ادامه راه سبز«ارس»: مریم قدس، همسر فیض الله عرب سرخی عضو ارشد سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی که همچنان در بند است، در مطلبی که در وبلاگ خود منتشر کرده نوشته است: «گذشت … دویست و پنجاه روز یعنی شش هزار ساعت یا سیصد و شصت هزار دقیقه و باز هم دقیق تر بیست و یک میلیون و ششصد هزار ثانیه ! افسوس که فقط احساس درونیم می تواند لحظه هایش را برشمارد ، لحظه لحظه های فراق و هجران را که هر یک قرن ها گذشت.»

متن كامل اين نوشته را در زير مي خوانيد:

و اینک در آغاز بهار و فصلی نوین ، ثانیه ها را می شمارم و لحظه ها را می بلعم به امید لحظۀ شکستن دیوارها و فرو ریختن فاصله ها ، در آرزوی شکفتن غنچه های لبخند بر لبان منتظران که آزادگان در بندشان را به استقبال می روند .

سفرۀ هفت سین گسترانیده شد در حالیکه سبزه، سخت آزرده و محزون است و ماهی های قرمز ، گریانند و افسرده .

سنبل، دیگر نمی طراود و سرکه، آرام آرام ظرفش را به نابودی می کشد .

سفره را خاک غربت گرفته و اطرافش سیاهی و غم .

کجایند بلبلان عاشق تا غزل رهایی سر دهند و بال زنان تا کوی عدالت ، اوج بر گیرند ؟

زمین هنوز زنده است و پا بر جا ، و من فریادش را می شنوم که در گوش زمان می پیچد :

“ای عفریت بد دل زمستان ! من مانده ام تا رسیدن بهار را نظاره گر باشم . درختان من که ریشه در اعماق دارند، با طلیعۀ بهار بیدار می شوند و هوا را آکنده از عطر خوش میوه ها و شکوفه ها می سازند و تو چه داری جز رسوایی و روسیاهی ؟ چه خوش گفته اند پیشینیان که زمستان می رود و روسیاهی بر ذغال می ماند ”

پس بهار را زمزمه می کنم تا تو بیایی قهرمان من ، نه فقط تو که همۀ قهرمانان سبز میهنم … و مگر بهار جز این است ؟ بهار من ، بهار ما و بهار همۀ درد آشنایان مظلوم تاریخ .

بهار را به انتظار می نشینم که دیگر سبز بودنش جرم نیست و اینهمه زیبایی حقیقت را به رخ می کشد .

چه سالی گذشت بر ما و چه خوش درخشیدی همسرم که نام “فیض الله” بر قله های افتخار می تابد و بهار با تمام زیبایی در جبین تو گره می خورد .

و من به خون شهیدان سوگند می خورم محکم تر از همیشه به اتکاء عزم آهنین تو ایستاده ام که ستون های زندان را به زانو درآورده ای.

در این بهار ، شاید بیایی تا برایت قصه ها گویم از دلتنگی ها و مرارت ها …

شاید تو بیایی و من مبهوت شرف و ایمانت فراموش کنم غصه ها و رنج ها را و این نه حکایت من که شرح فراق دل های بسیاری است .

گفته بودم تو بیایی غم دل با تو بگویم چه بگویم که غم از دل برود چون تو بیایی...

یک ‌سال با آینه ‌دار صبر و امید

یک ‌سال با آینه ‌دار صبر و امید

>. ادامه راه سبز«ارس»: فکر می‌کنم اکنون که سالِ دشوار، سال کشف و سال خودشناسی ۸۸ به پایان می‌رسد، وقت است که به فکر ادای دین بیفتیم. ملت ایران، چه سبز و چه غیر سبز، دین بزرگی به میرحسین موسوی دارد. بسیار دشوار است جایی که می‌توان و باید زبان به ستایش کسی گشود، صبر کنیم و به سوی اغراق و مبالغه نرویم. از همان روزهای نخستی که میرحسین دوباره به عرصه‌ی عمومی سیاست در ایران بازگشت، این حس، این شهودِ غریزی را داشتم که یک رهبر سیاسی تراز اول و فوق‌العاده هوش‌مند در حالِ شدن است؛ رهبری متولد شده است که عمیق‌ترین خواسته‌ها و شریف‌ترین مطالبات فروخفته، فروخورده و سرکوب‌شده‌ی ملت ایرانی را «آن سوی هفت‌پرده به بازار» کشیده است. بسیاری ابتدا چنین می‌پنداشتند که موسوی که سال‌ها از صحنه به دور بوده است و در گذشته نیز روحیه‌ای تند و رویکردی بنیادگرایانه داشته است، نامزد مناسبی برای دوره‌ی اصلاح و نمایندگی آن نیست. اما موسوی، در زمانی بسیار کوتاه نشان داد که از کوره‌ی به واقع گدازان هرچند به ظاهر خاموشِ صبر و سکوت بیست ساله، که با تقلب احوال فراوان همراه بود و بسیاری دیگر را از ادامه راه بازداشت و گوهر غیرمقاوم‌شان را آشکار ساخت، همچون الماسی سخت و مقاوم بیرون آمده است. نشان داد که سال‌های صبر و سکوت را به کسب بصیرت‌های تازه و پرورش نفس (که برای حضور در عرصه های کارزار سیاسی از اوجب واجبات است) صرف کرده است و سرمایه‌ای چشمگیر را به مثابه‌ی پشتوانه‌ی عمل برای خود فراهم آورده است.

میرحسین الگویی تازه و ستودنی را از رهبری سیاسی اخلاقی و مسؤول نمایندگی کرده است و در این ماه‌های پرتلاطم، لحظه‌ای از استقامت و صبر فروگذار نکرده است. این آشتی تازه با اخلاق، با مسؤولیت، با عملِ آگاهانه‌ی سیاسی را مدیون میرحسین هستیم. او در این ماه‌ها کارنامه‌ای از خود به جا گذاشته است که می‌توان قدم به قدم و لحظه به لحظه آن را سنجید. هم کنشِ میرحسین و هم واکنش‌اش، هوشمندانه بوده است. نه به ورطه‌ی افراط و تندروی غلتیده است (و مطالبات درشت و تند و خشن داشته است) و نه به مغاک بی‌عملی و اعتزالِ سیاسی یا زد و بند و معامله افتاده است.

میرحسین در موقعیتی قرار داشت که آسان نبود و دشواری‌های عظیمی پیش روی‌اش بود. نقدِ کردن نظام و نقد کردنِ خود و آموختنِ پیاپی، خود-تصحیح‌گری و انطباق با موقعیت‌ها و ابزارهای تازه‌ی رهبری، ویژگی‌هایی است که تصویری روشن از رهبری هوش‌مند را عرضه می‌کند. او نه رهبری بوده است که بخواهد ارزش‌ها و هنجارهای جامعه و ملت را مصادره کند و از آن سودِ شخصی ببرد و نه کسی بوده است که خود فاقد یک نظامِ ارزشی منسجم باشد.

بسیار نوشته‌اند درباره‌ی این‌که جنبش سبز رهبری مشخص و روشنی ندارد. بخشی از این دیدگاه به این خاطر بوده است که تصور عده‌ای از فعالان سیاسی این بوده که جنبش سبز، جنبشی فراگیر است و یک نفر واحد نمی‌تواند نماینده‌ی مطالبات این طیفِ وسیع و گسترده از مردم باشد. دقیقاً به همین دلیل است که فکر می‌کنم موسوی بهترین نامزد برای تثبیت رهبری جنبش سبز است. این به این معنا نیست که نقش مهم و تأثیرگذار کروبی و خاتمی را نادیده بگیریم. باز این مضمون نتیجه نمی‌دهد که نقش مهم وزنه‌ی تأثیرگذارِ سیاسی جمهوری اسلامی، هاشمی رفسنجانی، را در این معادلات نادیده بگیریم. مدت‌هاست که فکر می‌کنم که اگر رهبر فعلی نظام یک مدافع و پشتیبان دلسوز و آینده‌نگر داشته باشد، آن یک نفر همانا شخص هاشمی رفسنجانی است. این نکته را البته با درنگ باید خواند و دید. اگر از تمام مخالفت‌هایی که با هاشمی یا شخص رهبری نظام می‌شود، فاصله بگیریم، هم‌چنان می‌بینیم که اگر یک نفر باشد که بتواند تعادلی در این نظامِ ایجاد کند و حاشیه‌ی امنی برای استمرارش فراهم کند، آن یک نفر رییس مجلس خبرگان و مجمع تشخیص مصلحت نظام است. اما این نکته چه ارتباطی به جنبش سبز دارد؟ فکر می‌کنم ارتباط‌اش دقیقاً در این است که جنبش سبز اصالتاً نه خواستار براندازی است و نه بدنه‌ی خردمند و هوشیار آن به سوی تندروی‌هایی از این جنس می‌رود. دقیقاً به همین دلیل است که هاشمی متحدی طبیعی برای این جنبش به شمار می‌رود و باز به همین دلیل است که، به نظر من، تخریب هاشمی – در سال‌های اصلاحات – حرکتی نسنجیده و شتاب‌زده بود. این‌ها به این معنا نیست که هاشمی رهبری مطلوب است. اما نادیده گرفتن توانایی‌های و نفوذِ سیاسی‌اش، و شناخت‌اش از مکانیزم‌ها و قابلیت‌های این نظام هم خطاست. بحث توانایی‌های مدیریتی و سیاسی هاشمی و قابلیت‌های رهبری سیاسی او، بحثی جداگانه است که باید در جای خود به آن رسیدگی شود. اما این اشاره‌ی طولانی صرفاً از این رو بود که ملاکی داشته باشیم برای یک رجلِ سیاسی در متن و پیکره‌ی تصمیم‌گیری‌های سیاسی نظام و یک رهبر سیاسی تازه که به سرعت قابلیت‌های رهبری‌اش را در زمانی کوتاه در صحنه‌ی سیاسی نشان داده است در حالی که هم‌چنان‌ خارج از ساختار تصمیم‌گیری سیاسی نظام است.

از سخن دور نیفتم. مغزِ حرفِ من این بود که میرحسین موسوی هم جلوه و جنبه‌ای تازه به عمل سیاسی و رهبری سیاسی داده است و هم جانِ تازه‌ای در سیاست‌ورزی مسؤولانه و خردمندانه دمیده است. این نکته برای کشوری که رهبرانِ سیاسی همواره در آن اسیر ملاحظاتِ جناحی و محبوس تملق و چاپلوسی بوده‌اند، نکته‌ای است مهم و فرصتی است مغتنم. پیام موسوی و خواسته‌ی ملت چیزی جز این نیست که حاکمانِ سیاسی، حاکمان خوب و باکفایتی باشند. خلع و عزلِ سیاست‌مداران، بدون این‌که راهِ بهبود و اصلاح را به آن‌ها نشان دهیم، بیشتر نشان‌دهنده‌ی سلیقه‌های شخصی و اشتیاق به قدرت است. میرحسین در سخنان‌اش و در عمل‌اش همواره نشانگری از عملِ سیاسی مسؤولانه بوده است. بر خلافِ سیاست‌مدارانی که با مصادره کردن نام ملت و نمایش اقتدار و عظمت به نام ملت، کاری جز تحقیر ملت نکرده‌اند، موسوی لایه‌های مختلف این ملت را جدی گرفته است و حتی در برابر مخالفان سرسخت‌اش از اصول اخلاقی‌اش دست نکشیده است. تندخویی و درشتی که صفت و ویژگی بارز مخالفان او بوده است، تبدیل به یکی از صفات او نشد. هر چقدر طرف مقابل با بی‌خردی و شتاب‌زدگی، به سوی تحقیر، تمسخر و رجزخوانی رفته است، میرحسین الگویی از خویشتن‌داری و صبر و ایمان بوده است. هر چقدر طرف مقابل با رفتارهای عصبی و خشم‌ناک کوشش کرده او را به سوی منازعه و خشونت سوق بدهد، او از بازی کردن در میدان خشونت و بی‌اخلاقی تن زده است. این‌ها دستاوردهای کمی نیستند. یک بار دیگر نوشته‌ام که مجموعه‌ی بیانیه‌ها و مصاحبه‌های موسوی منشوری است مثال‌زدنی از یک حرکت و نهضتِ سیاسی فوق‌العاده هوش‌مند که نه هدف‌اش را گم می‌کند و نه دست از ارزش‌های‌اش می‌کشد؛ نه مردم را نادیده می‌گیرد و نه اسیر بازی‌های تبلیغاتی و سیاسی می‌شود.

ملت ایران این تولد سبز را به موسوی مدیون است. بدون شک، آینده‌ای روشن و درخشان در انتظار مردمِ ماست. آینده‌ای که در آن هیچ کس محکوم به سکوت و ترس نیست. آینده‌ای که در آن هر شهروند ایرانی عزت و حرمت دارد. آینده‌ای که در آن هیچ رسانه‌ای ناگزیر به مجیزگویی قدرت نیست. آینده‌ای که در آن امنیت و کرامتِ انسان‌ها در پای میل صاحبان قدرت قربانی نمی‌شود. آینده‌ای که در آن سوءظن و پرونده‌سازی ویژگی بارز قدرت سیاسی نیست. آینده‌ای که در آن علم و معرفت، دانشگاه و دانش‌پژوهی حرمت دارد و حکمت – این گمشده‌ی مؤمنان – محبوس و مقیدِ هوس‌‌بازی‌های سیاسی و تقسیم‌بندی‌های جناحی نیست. آینده‌ای که در آن دین و اخلاق بازیچه‌ی رسیدن به جاه و مقام نیست. آینده‌ای که در آن دروغ و ریا تبدیل به فضیلت نمی‌شود. آینده‌ای که در آن بیدادگری خوار است و دادگستری و معدلت‌پروریِ بدون تبعیض چراغِ راهِ دستگاه قضاست. این آینده برای ما آینده‌ای است خواستنی و آرمانی که جهتِ کوشش‌های ما به سوی آن است. این خودآگاهی و این بصیرت را مدیون استقامت و پایداری موسوی هستیم که هم امید را در ما تقویت کرده است و هم خود دست از دامنِ امید نکشیده است. موسوی از آن رهبرانِ سیاسی است که نماد لکنت نداشتن در برابر قدرت است. و طرفه آن است که او نیز همچون موسی، هنگام سخن گفتن، آماج تمسخر حریفان تندخو و افراطی خود بوده است، اما قدرتِ ایمان و بینش و بصیرت بالای سیاسی‌اش مانع از منفعل شدن‌اش شده است.

این‌ها که نوشته‌ام شاید حمل بر ستایش و اغراق شود. اما وقتی خودِ موسوی از رفتن به سوی کیش شخصیت پرهیز دارد و مردم را از افتادن به دامِ تقدیس افراد باز می‌دارد و هنگامی که خودش به روی نقد و شنیدنِ همه‌ی سخن‌ها گشوده است، نمی‌توان این سخنان را اغراق درباره‌ی او دانست. ما در این یک‌سال با او زیسته‌ایم. مبارزه و استقامت را با او زیسته‌ایم. صبر و ایمان را با او زندگی کرده‌ایم. این‌ها دستاوردهای کمی نیستند. با تمام قربانیانی که داده‌ایم، با خیل شهدای‌مان، با تمام آرزوهای سبز و سرخی که داشته‌ایم، او قدم به قدم همراه ما بوده است. ما یک سپاس به او مدیون‌ایم. در این بیداری و این خیزش، این آگاهی و این بینش و در شکل دادن به آینده‌ای روشن برای ایران او سهمی مهم دارد. تردیدی ندارم که در این سالِ «صبر و استقامت» که در پیش داریم، جنبه‌های تازه‌تری از توانایی‌های او را برای رهبری سیاسی خواهیم شناخت و قدردانِ آن خواهیم بود.

داریوش محمدپور

۱۳۸۸/۱۲/۲۵

نوشتاری از محشتمی‌پور؛ یارآمد و یارآمد...

نوشتاری از محشتمی‌پور؛ "یارآمد و یارآمد":
شکایت تاج‌زاده از جنتی در قوه قضائیه موجود است

. ادامه راه سبز«ارس»: همسر سیدمصطفی تاج‌زاده در نوشتاری به مناسبت آزادی همسرش به تشکر از صدها چهره و فعال سیاسی و اجتماعی که این روزها به دیدار تاج‌زاده می‌روند پرداخت و گفت:«شکایت از جنتبی در وزارت کشور و قوه قضائیه موجود است و البته حق با سخنگوی شورای نگهبان است که شکایت به دست ایشان نرسیده چون اساسا به جریان نیفتاده است و همه نقد تاجزاده برای به جریان نیفتادن این شکایت است.پاسخ آقای بازجو را هم همسرم بعد از تعطیلات خواهد داد تا کامشان عجالتا در میان کانون گرم خانواده تلخ نشود.»

به گزارش متن یادداشت فخرالسادات محتشمی‌پور بدین شرح است:

سایه سیاه ناامیدی می خواست با زور راهی باز کند به همه منفذهای قلبم که بازِ باز است به روی روشنایی و نور و من مقاومت می کردم با ذکر دائم نام خدا و یادش.

دیروقت بود که درب آشیانه کوچک خوشبختی ما به روی ماه نو گشوده شد و از همان آغازین لحظات ورودش، ما ناشیانه میزبانی کردیم از بهترین میهمانان عالم که با یک دنیا محبت و صفا پای بر چشمانمان نهادند. از همان آغازین لحظات ورود یار دربند، انگار همه برکات الهی بر ما نازل شد به پاس صبر جمیل ما و دعای خیر مردم. من انگار صدای بال فرشتگان را اینجا در دامنه کوه و در همسایگی طبیعت پاک که به استقبال بهار رفته است، با گوش جان می‌شنوم. از صبح که با زیباترین نغمه های پرندگان خواب شیرین بامدادی را وداع می گویم تا دیرهنگام که صدای آرام و یکنواخت جیرجیرک ها ما را به آرامش شامگاهی نوید می دهد. از بدو ورود بهترین بندگان مخلص خدا، از خانواده معزز و مکرم شهدا و ایثارگران، چون خانواده های شهید بهشتی، شهید صدوقی، شهید اشرفی اصفهانی، شهید باکری، شهید منتظرقائم، شهید معتمدی، شهید موسوی، شهید داود کریمی، شهید صادقی، شهید گنجی و دیگرانی که سلامشان رسیده تا توفیق دیدارشان نیز نصیب گردد انشاء الله، چون شهید همت و شهید جهان آراء و ... تا خانواده و بیت مکرم فقیه و فیلسوف آگاه و فرزانه و معلم انسانیت و اخلاق، پیر و مرادمان، روح الله الخمینی، و خانواده مرجع بزرگوار آیة الله موسوی اردبیلی، و آقایان سید محمد خاتمی، میرحسن موسوی وهمسرانشان و نیز آقای مهدی کروبی و همچنین آقایان انصاری راد، هاشمیان و دیگر نمایندگان محترم فعلی و ادوار مجلس شورای اسلامی، سید علی اکبر محتشمی پور، عبدالله نوری، موسوی لاری و تعداد زیادی از استانداران، فرمانداران، بخشداران و مدیران وزارت کشور دوره اصلاحات و سفرا و مدیران وزارت خارجه دوره اصلاحات و چه عطری می پیچد در این سرای آغشته به عشق ما وقتی که خانواده ندا با دسته گلی سپید قدوم مبارکشان را بر آن می گذارند. این زن استوار که هرگز تن به دروغ نداد و و صبر و آرامشش تنها برازنده زن مسلمان ایرانی است و خواهر ندا که داغدار یار سفرکرده اش هست و وقتی من می خواهم همه گفتنی ها را سریع به همسرجان منتقل کنم عطوفانه می گوید: خبرهای خوب را بدهید به یار رها شده از بندتان که افتخار همه ماست و همه ایرانیان و یگانه برادرش که حسرت دیدار مهربان خواهرش را به گور خواهد برد و چه سخت است دیدار این عزیزان و تقسیم شادی ها در نگاه هایی که که غم از دست دادن بهترین جوانان برومند وطن و نیز دوری دیگر یاران دربند در آن موج می زند. و گفتگو با مادر اشکان که از مزار فرزند تماس گرفته تا سلام خودش وخانواده اش و اشکانش را به تاجزاده برساند و به ما که این روزها همه لحظاتمان را وقف او کرده ایم که تنها متعلق به ما نیست اما باید خوب امانت داری کنیم.

مادر سهراب هم که در آستانه سفرش زنگ زده و تمنای آزادی همسرجان و همه بی گناهان دربند را کرده است و اگر بود حتما در اولین فرصت به دیدار می آمد.

تماس های تلفنی لاینقطع ادامه دارد برای عرض تبریک و برای گرفتن آدرس منزل و برای تعذیر از عدم امکان حضور و پیام های محبت آمیز که از برخی اصولگرایان معتدل و منتقد سیاست های دولت و معترض به دستگیری های فله ای و بی حساب به ما می رسد و برای ما تسلای بزرگی است و مایه امید که دایره دوستان حق طلب روز به روز گسترده تر می شود. آیة الله طاهری، آیة الله بیات زنجانی و آیة الله موسوی تبریزی هم تماس می گیرند و پیام های ملاطفت آمیزشان را می رسانند و ما چقدر دلمان تنگ است برای صفا و صداقت و محبت آیة الله منتظری که ما را هرگز در روزهای سخت تنها نگذاشتند و هماره نسبت به مصطفی محبت داشته و برای آزادیش دعا می کردند.

ما این روزها میزبان بهترین هاییم : حجاریان بزرگ و لطف الله میثمی مردان اسطوره ای مقاوم که همسرجان همیشه این دو بزرگوار را سرمشق ایستادگی دانسته و به آنان ارادت ورزیده و می ورزد و ما همه آنان را تحسین کرده ایم. مردان و زنان بزرگ از شورای شهر چون دکتر ابتکار و آقای مسجدجامعی که طی این ماه ها، مسئولیت شهروندی را به واقع در این نهاد مردمی معنا بخشیدند . از نهادهای مدنی چون مجمع روحانیون مبارز، مجمع مدرسین و محققین حوزه علمیه قم ،انجمن اسلامی مدرسین دانشگاه ها، ادوار تحکیم، انجمن های اسلامی دانشگاه ها، نهضت آزادی و گروه ملی مذهبی ، جبهه مشارکت ایران اسلامی، سازمان مجاهدین انقلاب اسلامی، کارگزاران، جنبش مسلمانان مبارز، مجمع زنان اصلاح طلب، مادران صلح و مدرسه فمینیستی ، ان جی اوهایی که در زمینه های اجتماعی فعالند و روزنامه نگاران و بزرگوارانی چون دکتر معین و خانواده، استاد ملکیان، دکتر مهدوی، دکتر سروش دباغ و اعظم طالقانی خانواده ارجمند مرحوم طالقانی، دکتر صدیقه وسمقی که ما را به یکی از جدیدترین و زیباترین سروده هایش میهمان کرد وهمسرش، دکتر فاطمه راکعی که سروده هایش در این مدت هجران، مرهمی بر دردهایمان بوده است، دکتر الهه کولایی، خواهر و معلمم زهرا شجاعی که در بستر بیماری هم ما را فراموش نکرده و دلش را در میان دسته گل زیبایی توسط دوست مهربان مشترکی از خطه فارس روانه خانه گرممان کرده است و خانواده های زندانیان سیاسی، میردامادی، عرب، نوری زاد، زیدآبادی، باقی، محمد نورانی نژاد و دیگر عزیزان که با حضورشان ما را یادآور شدند که غصه هایمان تا آزادی همه زندانیان بی گناه در دل تلنبار شده خواهد ماند.و صدای حزن آلود مهدیه و مهسا که همسرانشان نام زندان رجایی شهر را اعتبار بخشیدند و آخرین ملاقات را به آنان داده اند تا زندان بان ها با خیال راحت بروند مرخصی و صدای غمگین همسر سحرخیز و ژیلا و فرزندان بدرالسادات مفیدی که فرستاده اندش به انفرادی تا به حرف بیاید و فرزندان منصوری و صمیمی و همسر باستانی نژاد و مادر و خواهر هنگامه شهیدی که نگران حال اویند.

حالا نوبت رها شده از بند است که یکی یکی بیایند برای تجدید دیدار و یادآوری آن روزهای سختِ سخت. همه می آیند: پس از حجاریان،طباطبایی و امین زاده و رمضانزاده و صفایی فراهانی و ابطحی وجواد امام و نوروزی، قدیانی ، محمدرضا جلایی پور،فریدی و تاجرنیا و خدایاری و شیرکوند و خانجانی و مظفر و کاظمیان و شریعتی و کیانوش راد و دکتر عرب وخرمی و محمد معین و حجت شریفی و روشنک سیاسی و شایسته امیری و منصوره شجاعی و نفیسه زارع کهن و محبوبه حقیقی و دیگران از کمیلیون سبز و برخی کهریزکی های جان سالم به در برده که در انتظار صدور احکام عادلانه برای مجرمین و قاتلان هم بندهای خود هستند و همه صاحبان نام های درخشان و روح های بزرگ که چه بسا در خاطر شلوغ این روزهای ما نمانده باشد و از این بابت عذرخواهی می کنم.همسر جان در تحیر از حجم انبوه زندانیان مانده است.و می پرسد چه خبر بوده است این مدت؟؟؟می گوییم : جانا شما زندان نرفته ها را شماره کنید آسان تر است!!!

درب خانه ما تا پاسی از شب رفته باز می ماند و همسایه های طفلکی باید ما را تحمل کنند و شریک شوند در شادی های ما، شادی های مردم. و آنان سخاوتمندانه از حقوق خود می گذرند و می گویند این تنها کاری است که می توانیم برای پاسداشت این «مرد» انجام دهیم و خانواده هایمان و همه دوستان همراه که فراموش کرده اند شب عید است و هنوز هزار کار ناتمام دارند. محبت دوستان ما را به غایت شرمنده کرده است. دلشان می خواهد همه نذرها و عهدها را یکجا ادا کنند و خانه ما می شود یک انبار بزرگ هدایایی که به سرعت رهسپار موسسات خیریه می شود تا شب عیدی به دست اهلش برسد.

و ما در این میان، حتی لحظه ای وقت برای مرور اخبار نداریم اما چندان هم بی خبر نمی مانیم از گفته ها و کرده های اصحاب قدرت. آخرین خبرها بعد از دستگیری های اخیر که سخت آزار دهنده است و خاطرمان را مکدر می کند، این است که سخنگوی شورای نگهبان هرگونه شکایتی علیه آقای جنتی را تکذیب کرده است. و نیز به نقل از شخصی که خود را بازجوی بهزاد نبوی معرفی کرده است، اتهامات بی اساس گذشته علیه همسرجان تکرار شده است. تکلیف جنتی که روشن است و نامه شکایت از او در وزارت کشور و قوه قضائیه موجود است و البته حق با سخنگوی شورای نگهبان است که شکایت به دست ایشان نرسیده چون اساسا به جریان نیفتاده است و همه نقد تاجزاده برای به جریان نیفتادن این شکایت است.

پاسخ آقای بازجو را هم همسرم بعد از تعطیلات خواهد داد تا کامشان عجالتا در میان کانون گرم خانواده تلخ نشود.

۱۳۸۸/۱۲/۲۴

نمآهنگ "بهار غم انگيز" به ياد تمامي شهداي جنبش سبز مردمي

نمآهنگ "بهار غم انگيز" با صداي بامداد فلاحتي
(به ياد تمامي شهداي جنبش سبز مردمي)

"پخش و دريافت نماهنگ بهار غم انگيز با صداي بامداد فلاحتي"


جهت دانلود نمآهنگ در فرمت mp4 بر روي تصوير كوچك كليك كنيد

"پخش و دانلود آهنگ بهار غم انگيز با صداي بامداد فلاحتي"

جهت دانلود آهنگ در فرمت mp3 "اينجا" كليك كنيد

شهدایی که هیچ گاه تعدادشان اعلام نشد...


. ادامه راه سبز «ارس»: به گزارش منابع رسمی ایران در حوادث بعد از انتخابات تا شهریور ماه 29 نفر کشته شده اند . اما علیرضا حسینى بهشتى، عضو كمیته پیگیرى امور زندانیان و کشته شدگان حوادث پس از انتخابات، اعلام كرد كه شمار كشته شدگان اعتراض هاى خیابانى به ۷۲ نفر رسید .این آمار بدون در نظر گرفتن کشته شدگانی است که خانواده های آنان به جایی اعلام نکرده اند .

روز عاشورا ،13 آبان و 16 آذرهم کشته شدگانی داشتند که اختلاف بر سر تعداد آن ها میان منابع رسمی ایران و منابع خبری مردمی بسیار است

"بکشید ما را ملت ما آگاه تر می شوند " شاید این جمله آیت الله خمینی شاه بیت کسانی بود که جان خود از دست دادند تا جامعه آگاه تر شود.

کسانی که رفته اند و خانواده هایشان اجازه ندارند صدای گریه خود را در غم نبودن عزیزانشان بلند کنند.

عزاداری در سکوت

25 خرداد ماه اولین گردهمایی خیابانی معترضین بود .هرچند که از این روز تصویر ندا آقا سلطان در جهان ماندگار شد اما او تنها قربانی نبود .

گزارشگران بدون مرز روز 7 مرداد ماه خبر کشته شدن علیرضا افتخاری خبرنگار سابق روزنامه ابرار اقتصادی را تائید کرد. این روزنامه نگار ٢٩ ساله در اثر ضربات باتوم بر سرش و خونریزی مغزی در ٢٥ خرداد ماه کشته شد. اما پیکرش ٢٢ تیر ماه به خانواده اش تحویل داده شد.

محرم چگينى 34 ساله نیزاز قربانيان 25 خرداد است. او در روز تجمع سكوت مقابل پايگاه بسيج مقداد در خيابان آزادى با شليك گلوله کشته شد و در بى خبرى دفن شد .پس از هفت ماه ، برادر وی خبر کشته شدنش را منتشر کرد .

او دو روز بعد ازاین حادثه فیلم کشته شدن برادرش را می بیند. به گفته وی برادرش وقتى داشت به سمتى كه گلوله ها از پايگاه بسيج شليك مى شد نگاه مى كرده یک گلوله به گونه او برخورد مى كند و از پشت سرش خارج مى شود.

على چگينى مى گويد: " در روز مراسم خاكسپارى از طرف معاونت سياسى استاندارى تهران به سراغ ما آمدند كه ما درباره مرگ محرم شلوغ نكنيم و اطلاع رسانى هم نكنيم. "

مهدی کرمی 20 ساله از دیگر کشته شدگان این روز است که بی هیچ مراسمی در قطعه 256 بهشت زهرا به خاک سپرده شد .

داود صدر 25 ساله نیز در این روز در پی شلیک گلوله از بام پایگاه بسیج مقداد، جان خویش را از دست داد.

پیکر نیمه جان وی به همراه 17 مضروب و مجروح دیگر به بیمارستان رسول اکرم تهران منتقل گردید و ساعاتی بعد بر اثر شدت جراحات وارده ناشی از اصابت گلوله به قلب و طحال وی درگذشت.

خانواده وی در همان ساعات اولیه به جستجوی فرزند خود پرداختند ولی تا 5 روز پس از آن تنها با اظهار نظرهای ضد و نقیض مسئولین امر در خصوص نحوه کشته شدن، ضاربان و محل نگهداری جنازه وی مواجه شدند.

محمود رئیسی نجفی یکی دیگر از کسانی است که در جریان حمله ماموران دولتی به معترضان جان خود را از دست داد.

شغل این فرد کارگری بود و هنگامی که روز 25 خرداد پس از چند ساعت تاخیر از کار به خانه بازگشت، به شدت زخمی شده بود.

محمود نجفی به اعضای خانواده خود گفت که هنگام عبور از محلی در نزدیکی میدان آزادی تهران که گروهی از تظاهرکنندگان در آن شعار می دادند، ماموران امنیتی او را گرفتند و به شدت از ناحیه سر و سایر نقاط بدن هدف ضرب و جرح قرار دادند . او مدتی در بیهوش به سر برده است.

ماموران او را در حالت بیهوشی داخل اتومبیلی که ظاهرا حامل تعدادی افراد زخمی یا اجساد کشته شدگان بود انداختند اما او پس از به هوش آمدن، به سروصدا و التماس پرداخت و سرانجام یکی از ماموران، او را از این خودرو به پایین انداخت

خانواده نجفی گفته اند که از بیم واکنش مقامات دولتی، محمود را به بیمارستان منتقل نکردند اما پس از ده روز بستری بودن در خانه، وضع جسمی او رو به وخامت گذاشت و خانواده را ناگزیر به مراجعه به بیمارستان طرفه کرد.در بیمارستان تشخیص داده شد که محمود هدف اصابت گلوله هم قرار گرفته بود و پزشکان از خانواده خواستند تا روز بعد برای بستری کردن او مراجعه کنند ولی محمود رئیسی نجفی قبل از بستری شدن در بیمارستان درگذشت.

ماموران دولتی جنازه او را به پزشکی قانونی کهریزک انتقال دادند و برای چند روز، با وجود پیگیری خانواده، از تحویل آن برای تدفین خودداری کردند.

سرانجام جنازه تحویل و در بهشت زهرا به خاک سپرده شد اما اعضای خانواده از بیم مشکلاتی که ممکن بود برای آنان ایجاد شود، در اطلاعیه های مجلس ترحیم از علت درگذشت محمود سخنی نگفتند.

کيانوش آسا دانشجوی كارشناسی ارشد رشته‌ی پتروشيمی و از نخبگان دانشگاه علم و صنعت ،در ميدان آزادي بر اثر اصابت گلوله توسط افراد لباس شخصی به شهادت رسيد. پيكر وي روز سوم تیرماه در سردخانه پزشکی قانونی شناسایی شد.

دانشجویان بی جان

حمله به کوی دانشگاه در شب 25 خرداد ماه نیز کشته شدگانی به جا گذاشت .حکومت ایران البته نپذیرفت که در این حملات کسی کشته شده است. اما دفتر تحکیم وحدت خبر از کشته شدن 7 نفر داد .شاهدان عینی آن روز می گفتند که تعداد بیشتری کشته شده اند و جنازه هایشان همان شب توسط نیروهای امنیتی به جایی نا معلوم منتقل شده است.

بعد ها نیز خبر و عکس هایی منتشر شد از خانواده های دانشجویانی که جسد فرزندانشان را به شرط سکوت تحویل گرفته بودند.بیشتر آنها در بهشت زهرا دفن هستند.

مصطفی غنیان دانشجوی مقطع کارشناسی ارشد دركوي دانشگاه، تهران در حمله نيروهاي امنيتي و نظامي به كوي کشته شد . پیکر وي روز 28 خرداد تحت تدابیر شدید امنیتی در حرم امام رضا به خاک سپرده شده است.

مبینا احترامی ، فاطمه براتی ،کامبیز شعاعی ،کسری شرقی و محسن ایمانی در كوي دانشگاه، تهران کشته شد ند و پیکرشان بدون اطلاع خانواده ها به صورت مخفیانه به خاك سپرده شد.

ایمان نمازی دانشجوی رشته عمران دانشگاه تهران نیز از جمله کشته شدگان در حوادث كوي دانشگاه، تهران بود.

خیابان های خونبار

اما آن روزها خیابان ها از هر جای دیگری نا امن تر بود .بسیاری از کشته شدگان کسانی بودند که در خیابان و بر اثر گلوله یا ضربه باتوم و حتی در مواردی بدون اینکه در گرد همایی شرکت کرده باشند کشته شدند.

بهزاد مهاجر 47 ساله بر اثر اصابت گلوله به سينه کشته شد و پيكر وي در سردخانه كهريزك بوده است.

ناصر امیر‌نژاد دانشجوی دانشگاه آزاد اسلامی واحد علوم و تحقیقات تهران در رشته هوا-فضا در خیابان محمد علی جناح، تهران بر اثر تیراندازی نیروهای بسیج کشته شد پيكر وي در سردخانه بیمارستان پیامبر واقع در بلوار اشرفی اصفهانی بوده و در یکی از روستاهای یاسوج به خاک سپرده شده است.

فاطمه رجب پور38 ساله و سرور برومند 58 ساله در خیاابان محمدعلی جناح، تهران کشته شدند .

فهيمه سلحشور 25 درميدان ولي عصر، تهران بر اثر اصابت باتوم به سر و خونريزي داخلي کشته شد .

مسعود هاشم زاده، ۲۷ ساله در ناآرامی های ۳۰ خرداد ماه در محدوده خیابان شادمان و نصرت در تهران به ضرب گلوله کشته شد.خانواده او اجازه نیافتند برای او مراسم بگیرند.ندا صالحی شانزده ساله بر اثر اصابت گلوله جان باخت .اشکان سهرابی دانشجوی رشته آی تی دانشگاه قزوین18 ساله در تقاطع رودکی وسرسبیل، تهران بر اثر اصابت 3 گلوله از سوی نیروهای امنیتی و بسیج کشته شد .امير حسين طوفانپور 32ساله بر اثر تیرخوردگی ساق دست، پهلو وکمر و نیز آثار کبودی در پشت گردن و زخمی عمیق در پشت سر بوده که داخل آن را با پنبه پرکرده بودند و شکستگی کامل بازویی که تیرخورده بود ، کشته شد .

سعید عباسی فر گلچینی 24 ساله بر اثر تیراندازی نیروهای امنیتی کشته شد .علی فتحعلیان روبروی مسجد لولاگر کشته شد .نادر ناصری در خیابان خوش، تهران کشته شد.واحد اكبري در خيابان ونك، تهران بر اثر اصابت گلوله به پهلو کشته شد . حامد بشارتی ، فرزاد جشني ،بابک و تينا سودي نیز بر اثر اصابت گلوله در خیابان انقلاب کشته شدند .

خانواده هیچ کدام ازاین کشته شدگان اجازه نیافتند که برای از دست رفتگانشان مراسم بگیرند.

تکذیب می کنیم

با این همه حکومت ایران این تعداد کشته شده در در گیری های خیابانی را قبول نداشت .به گفته محمد علی جعفری 29 نفر در این حوادث کشته شدند که 20 نفر انها نیروی بسیج بوده اند و 9 نفر را معترضان تشکیل می دادند .این خبر را وی شهریور ماه در حالی اعلام کرد که کشته شدگان مرداد ماه و 18 تیر نیز به این لیست اضافه شده بودند و 20 مرداد ماه نماینده میرحسین موسوی اعلام کرده بود که لیست 60 نفره از کشته شدگان را به مجلس ارائه کرده است .

تا این زمان پرده از کهریزک هم برداشته شده بود و مقامات رسمی ایران خبر از کشته شدن 3 نفر محسن روح الامینی ،امیر جوادی فر و محمد کامرانی داده بودند .سه نفری که بعدا یک نفر دیگر نیز به آنها اضافه شد.

عاشورایی که دوباره خونین شد

روز عاشورا به گفته مقام های رسمی 15 نفر کشته شدند. اما تصاویری که در روزهای بعد در اینترنت منتشر شد، نشان از کشته شدگان بیشتری داشت .

سرشناس ترین چهره در میان کشته شدگان خواهر زاده میر حسین موسوی بود .اما تصویری که از کشتار عاشورا در جهان منتشر شد و بسیار صدا کرد ،زیر گرفتن یک نفر توسط پاترول نیروی انتظامی بود .

ایران عزادار

اما این کشتار به تهران ختم نشد . در روزهای بعد از انتخابات شهرستان ها هم صحنه تظاهرات و در گیری میان مردم و نیروهای انتظامی و لباس شخصی بود .

اميد مداح شورچه فعال در ستاد مرکزی ميرحسين موسوی در مشهد چند روز بعد از آزادی به دليل شدت جراحات وارده جان باخت. پزشکی قانونی علت شهادت وی را خونريزی مغزی اعلام کرده است.

حسين طهماسبی 25 ساله در خيابان نوبهار، كرمانشاه مورد حمله‌ی مأموران مسلح وابسته به دولت قرار گرفته و در اثر ضربات وارده کشته شد.

حسام حنیفه، 19 ساله، ساکن کیان‌مهر کرج، در روز ۲۵ خرداد در میدان آزادی از ناحیه چانه هدف تیراندازی قرار گرفت و کشته شد. خانواده وی پس از چند روز در پی تماس نیروهای امنیتی جسدش را تحويل گرفته و در امامزاده عبدالله كرج به خاک سپردند.

مهرداد حیدری، روزنامه‌نگار روز 21 تیرماه در مشهد کشته شد. وی پیش از مرگ در آخرین یادداشت خود ضمن انتقاد از وزارت اطلاعات در کسب اطلاعاتی ساختگی ، این وزرات خانه را محکوم به نداشتن اطلاعاتی کرد که با فشار بر جوانان قصد به دست آوردن آن را دارد. حیدری که پیشتر در روزنامه خراسان فعالیت داشت به هفته نامه نسیم مشهد رفت و در این نشریه محلی به فعالیت پرداخت.

حسین اخترزند ٣۲ ساله ، در اصفهان و به وسیله افراد منسوب به نیروی بسیج از روی یک ساختمان سه طبقه به پایین پرت شده و در اثر جراحات وارده در گذشته است. مقامات امنیتی در استان اصفهان سقوط وی را ناشی از سهل‌انگاری شخصی دانستند در حالی که طبق گفته شاهدان بر روی جسد وی آثاری از ضرب و شتم قبل از سقوط مشاهده ه است.

مشتی از خروار

آنچه ازاسامی کشته شدگان در ایران بر روی اینترنت منتشر شد تنها نام و تصویر کسانی بود که یا مرگ بستگانش را اطلاع داده بودند و یا کسی با دوربین شاهد مرگ آن ها بوده است .

اما این آمار به هیچ وجه تمام واقعیت را نشان نمی دهد و گویای وضعیت کشته شدگان ماههای پس از انتخابات در ایران نیست. چرا که بسیاری از خانواده ها تحت فشار ، نامی از عزیزانشان را نبردند و مراسم بستگان خود را در سکوتی تلخ برگزار کردند .

همه می دانند

"مردم می دانند چه کسانی خوابگاه دانشجویان را ویران کردند و دانشجویان پسر و دختر را کتک زدند یا در شمال میدان آزادی مردم را به شهادت رساندند. راهی که ملت برای رسیدن به پیروزی و احقاق حقوق نقض شده اش انتخاب کرده است، استفاده از روش های صلح آمیز و دوری از خشونت است."

این ها سخنان میر حسین موسوی بود بعد از آنکه پس از تظاهرات سکوت خرداد ماه برای تسلیت گویی راهی خانه کسانی شد که فرزندانشان در راه آزادی کشته شده بودند .

عجبا بعداز هزاران سال، اكنون آيين و رسوم ملی و سنتی ایرانیان بايد مجوز شرعي بگيرد!

عجبا كه بعداز هزاران سال،
اكنون اجراي آيين و رسوم ملی و سنتی ایرانیان بايد مجوز شرعي بگيرد!



. ادامه راه سبز«ارس»: آیت الله خامنه ای اعلام کرد که مراسم چهارشنبه سوری مبنای شرعی ندارد و "مستلزم ضرر و فساد زیادی" است. اظهار نظر رهبر جمهوری اسلامی پس از آن منتشر شده که مقامات امنیتی و انتظامی از روزهای پیش نسبت به امکان حضور معترضان در مراسم چهارشنبه سوری و ادامه اعتراضات مردمی در این روز ابراز نگرانی کرده بودند.

مراسم چهارشنبه سوری یکی از آیین های ملی و سنتی ایرانیان است که پس از روی کار آمدن جمهوری اسلامی، تریبون های رسمی حکومتی به عنوان خرافه آتش پرستی از آن یاد کردند و در صدد حذف این آیین دیرینه برآمدند. آیینی که از 1700 سال قبل از میلاد، ایرانیان طی آن با بر افروختن آتش و پريدن از روي آن به استقبال نوروز مي روند.

طی سالهای گذشته حکومت که از حذف این سنت ایرانی ناامید شده بود ترفند جدیدی به کار گرفت و در حالیکه این مراسم در آخرین شب چهارشنبه هر سال برگزار می شود، یک هفته قبل را به عنوان چهارشنبه سوری اعلام کرد و از مردم خواست در این روزبه برگزاری مراسم بپردازند؛ امری که با استقبال مردم ایران مواجه نشد و جوانان با دولتی خواندن این روز، هر سال دو مراسم چهارشنبه سوری برگزار کردند. یکی در حلقه حکومتی ها و براساس ضوابط و مقررات دولتی و دیگری آیین کهن ایرانی در آخرین شب چهارشنبه هر سال.و اکنون آیت الله خامنه ای در حالی مراسم چهارشنبه سوری را مغایر با شرع دانسته و خواهان اجتناب از برگزاری آن شده که سال گذشته این آیین با حضور مسئولان و كارشناسان ميراث فرهنگي در زمره ميراث معنوي ايرانيان به ثبت ملي رسيد.

آیین سنتی در سالی متفاوت

از سوی دیگر مراسم چهارشنبه سوری هر ساله به مراسمی برای نشان دادن اعتراضات جوانان به سرکوب های اجتماعی از سوی حکومت تبدیل شده است؛ اعتراضاتی که به علت ایجاد محدودیت های بسیار برای برگزاری آیین هایی از این دست، باعث شده تا جوانان برای برگزاری آن به روش های خطرناکی روی بیاورند. به همین جهت طی سالیان گذشته هم چهارشنبه سوری همواره با تقابل پلیس و بازداشت عده ای از جوانان از یک سو و از سوی دیگر انفجار بمب های دستی و ترقه و مجروح شدن عده ای از مردم... منجر شده است.

اما امسال با توجه به حوادث پس از انتخابات و سرکوب اعتراضات مردمی، چهارشنبه سوری هم رنگ و بوی دیگری به خود گرفته و مسئولین دولتی ـ امنیتی نگران آن شده اند که مردم از این فرصت نیز برای ابراز اعتراضات خود استفاده کنند.

سخنان آیت الله خامنه ای که به فاصله دو روز مانده به چهارشنبه سوری از سوی پایگاه اطلاع رسانی دولت منتشر شده، نمونه ای از این نگرانی ها است که در پس فتوایی شرعی و تهدید نهفته است.

رهبر جمهوری اسلامی پیشتر هم گفته بود که "چهارشنبه سوری و سیزده به در مبنای عقلایی ندارد".

همزمان، این پایگاه اطلاع رسانی به انتشار برخی استفتا ها از برخی اعضای جامعه مدرسین حوزه علمیه قم پرداخته که محتوای پاسخ آنها تفاوت چندانی با نظر رهبر جمهوری اسلامی ندارد.

جعفر سبحانی، سید هاشم حسینی بوشهری و محمود رجبی، سه چهره نه چندان شناخته شده جامعه روحانیت نیز گفته اند که "مراسم چهارشنبه آخر سال، علاوه بر اینکه مبنای شرعی ندارد، نوعی آتش پرستی است و خواندن اشعاری مانند «زردی من از تو و سرخی تو از من» مصداق حاجت خواستن از آتش است."

هفته گذشته نیز، سایت تابناک، متعلق به محسن رضایی، نظرات چند سال پیش تعدادی از مراجع تقلید شیعه درباره چهارشنبه سوری و سیزده به در را منتشر کرد. فاضل لنکرانی، بهجت، تبریزی، صافی گلپایگانی، مکارم شیرازی و سیستانی در آن زمان آیین چهارشنبه سوری را دارای اشکال دانسته و گفته بودند برگزاری این مراسم "مشروعیت ندارد و شایسته مسلمانان نیست".

چهارشنبه سوری بدون سطل زباله!

اما ابراز مخالفت با آیین چهارشنبه سوری به همین جا ختم نمی شود. مقامات نظامی و امنیتی ایران طی روزها و هفته های گذشته بارها با هشدار و تهدیدهای فراوان تلاش کردند مردم را از برگزاری این آیین و تبدیل آن به بیان اعتراضات مردمی منصرف کنند.

مدیرعامل سازمان آتش نشانی شهر تهران،اولین کسی بود که در این مورد به ابراز نظر پرداخت و در جمع خبرنگاران گفت که "برای چهارشنبه سوری امسال قطعا مشکل داریم و باید برنامه های ویژه ای پیش بینی کنیم."

در خبری دیگر، مديرعامل سازمان آتش‌نشاني و خدمات ايمني از شهرداري تهران خواست تا مخازن زباله پلاستيكي شهر را در ساعات عصرگاهي روز سه شنبه آخر سال از خيابان‌ها جمع‌آوري کند.

محمد رضا حاجی بیگی علت این امر را به صراحت چنین بیان کرده است: "اخلالگران نتوانند با استفاده از ضايعات، اقدام به آشوبگري کنند".

او البته توضیحی درباره برنامه ویژه ای که گفته نداده اما احمدرضا رادان، جانشين فرمانده نيروي انتظامي از توقيف و بازداشت افرادي كه اقدام به مزاحمت در چهارشنبه سوري امسال كنند تا پايان تعطيلات نوروزي خبر داده است.

حسن نوروزی، عضو کمیسیون شوراها و امور داخلی مجلس نیز اعلام کرده که کنترل نامحسوس از مراسم شب چهارشنبه سوری امسال انجام می گیرد و اغتشاشگران باقی مانده از جنبش فتنه انگیز سبز نمی توانند در این شب مرتکب عمل خلاف قانون شوند.

وی با بیان اینکه "سران فتنه نباید سعی کنند ترقه های این شب را به پرتاب ترقه توسط هواداران خودشان نسبت دهند"،به خبرگزاری برنا گفته: با توجه به اینکه کلان شهر تهران زیر پوشش 400 تا 500دوربین مدار بسته است، هر تحرک خلاف نظام توسط زیر مجموعه میر حسین موسوی و سران فتنه در روز چهارشنبه سوری کنترل می شود.

مديرعامل سازمان آتش‌نشاني و خدمات ايمني هم از شهرداري تهران خواسته تا مخازن زباله پلاستيكي شهر را در ساعات عصرگاهي روز سه شنبه آخر سال از خيابان‌ها جمع‌آوري کند.از سوی دیگر به کسبه مناطق مختلف تهران دستور داده شده که در این روز مغازه های خود را قبل از ساعت 14 تعطیل کنند.

اما با همه این تهدیدها و هشدارها، مراسم چهارشنبه سوری امسال، بحث داغ سایت ها، وبلاگ ها و وب سایت های ایرانی است و مردم ایران از یکدیگر برای حضوری پررنگ تر در این مراسم دعوت می کنند. البته همگان هم تاکید بر عدم خشونت دارند و در عوض از ایجاد خشونت از سوی حکومت نگران اند تا بدانجا که زهرا رهنورد، همسر میرحسین موسوی که چهارشنبه سوری را روز شادی ها دانسته، اعلام کرده است که : "جنبش سبز جنبش مهربانی مقاومت و ‏آرامش است و هیچ گونه تندی و خشونتی نخواهد ورزید.‏ بنابراین اگر خشونتی باشد بدانید از سوی ‏حاکمیت است".

نمآهنگ "چهارشنبه سوری جشنواره نور علیه تاریکی"



فرشته قاضی

چرا کیهان تریبون ضد انقلاب است؟

چرا کیهان تریبون ضد انقلاب است؟
توافق نانوشته اپوزیسیون ضد انقلاب و حلقه محفلی قتل های زنجیره ای


. ادامه راه سبز«ارس» به نقل از سرويس سياسي كلمه: در حالی که هسته مرکزی و بدنه ی عظیم جنبش سبز همواره بر مواضع اصلاحی و اصولی خود در راستای بازگشت به ارزش های انقلاب ۵۷ تاکید و ایجاد شرایطی برای تحقق قانون اساسی جمهوری اسلامی را یکی از آرمان های خود اعلام کرده است اپوزیسیون ضد انقلاب همچون خانواده معدوم شاه و حلقه محفلی قتل های زنجیره ای با پوشش رسانه ای و تبلیغات در رسانه های آلت دست خود همچون کیهان اصرار عجیبی بر براندازمعرفی کردن جنبش دارند.

اپوزیسیون ضد انقلاب خصوصا سلطنت طلبان و خانواده شاه مخلوع ونیز حلقه در ظاهر خودسر کیهان درماههای اخیر با هماهنگی احتمالا ناخواسته همواره القا کرده اند که جنبش سبز در مسیر خلاف آرمان های انقلاب حرکت می کند. این القاء مشترک با اهدافی متفاوت اما در نهایت یکی در راستای کسب قدرت و دیگری در جهت حفظ قدرت صورت می گیرد. از یک سو اپوزیسیون ضد انقلاب که مطرود ملت می باشد هدف مطلوب خود را در براندازی کامل جمهوری اسلامی می داند.

بنابراین هر گونه حرکت اصلاحی برای تحول و بهبود وضعیت ناگوار کنونی را مغایر اهداف براندازانه خود می داند. چرا که هر حرکت اصلاحی ضرورتا باعث مستحکم تر شدن اسکلت و ساختارهای مبنایی جامعه می شود و این در تعارض با نیات ساختار شکنانه است.

در نظر ضد انقلاب مخالفت علنی با جنبش سبز که با شرکت در انتخابات ماهیت اصلاح طلبانه خود را بروز داده است و قدرت عظیم مردمی که دقیقا اعتراض اصلی آنان به بی احترامی و بی اعتنایی مجریان و ناظران انتخابات به قوانین جمهوری اسلامی بود راه چاره مناسبی برای گریز از استیصال نیست و از همین منظر است که برخی از آنان با ادعای همراه دانستن خود با جنبش سبز قصد سوء استفاده از اعتراضات مدنی و به حق جنبش اصیل مردم را داشته و دارند چرا که برای موجه نشان دادن خود چاره ای جز همراهی ظاهری با اکثریت مردم ایران ندارند تا آنجا که به طور مثال فرزند شاه مخلوع علیرغم آگاهی از نفرت مردم سبز اندیش به خیانت های خاندان پهلوی ناچار است خود را حامی جنبش سبز معرفی کند وآن را جنبشی رادیکال برای برگشت به دوران قبل از انقلاب معرفی کند.

وی چون از بیزاری مردم نسبت به خانواده خود خبر دارد حتی در پاسخ به سوال خبرنگار خارجی که پرسیده بود آیا او با سران سبزها هم ارتباط دارد؟” در کمال خونسردی این دروغ بزرگ و به غایت ناشیانه را گفت که آری با برخی از اطرافیان موسوی ارتباط دارد. وی البته تحریم انتخابات حمله شدید به طرفداران شرکت در انتخابات و کینه ای که به خاطر انقلاب و دهه اول آن نسبت به یاران امام دارد را نیز به روی خود نیاورد. البته رسانه های آلت دست محفل قتل های زنجیره ای همچون کیهان طبیعتا تریبون مناسبی برای این اظهارات بودند.

در یکی دو روز اخیر نیز فرح که او نیز با دیدن موج تحول خواهی و اصلاح طلبی ملت ایران آرزو های ساختار شکنانه ی خود را بر باد رفته می بیند آخرین تلاش های خود را برای براندازانه خواندن جریان اصیل جنبش سبز انجام می دهد و از جانب مردمی که جواهرات و سرمایه های به غارت رفته ی کشور را از او و فرزندش مطالبه می کنند سخن می گوید و البته آنان باز هم تریبونی برای اشاعه سخنان خود دارند؛ کیهان. البته هم کیهان لندن و هم کیهان شریعتمدار!.

بدون آنکه بخواهیم به سبک متوهمانه و بیمار گونه کیهان، این محفل را به همدستی و همکاری و هماهنگی با ضد انقلاب متهم کنیم در تحلیلی خوشبینانه عامل اصلی تبدیل شدن کیهان و برخی بخش های خبری صدا و سیما به تریبون ضد انقلاب، نفع مشترک این دو گروه در ضد انقلابی خواندن جنبش سبز است.

روزنامه افراطی کیهان هم داستان با این اپوزوسیون خارج از کشور حاضر می شود برای برخورد و زمینه سازی سرکوب جنبش سبز به خانواده شاه رسمیت بخشیده و در داخل تریبون آنها شود.

در واقع ضد انقلاب از این منظر که حرکت اصلاحی سبب بهبود نسبی اوضاع در طی یک فرایند است و آن را منافی آرمان های رادیکال و براندازانه خود می بیند ناچار است حجم عظیم مردمی که اجرای بدون تنازل قانون اساسی جمهوری اسلامی را مطالبه می کنند برانداز بنامد و رسانه های مجری برخی سیاست ها در داخل کشور همچون کیهان نیز با این تحلیل که اصلاح طلبی و تحول خواهی جنبش سبز سبب ترمیم و اصلاح وضعیت نکبت باری می شود که آنان به آن خو گرفته اند قصد دارند با برانداز و خشونت طلب و معاند خواندن آن زمینه سرکوب بیشتر و پرونده سازی برای بدنه جنبش (از نوع پرونده هایی که برای قربانیان قتل های زنجیره ای ساخته شد) را فراهم کنند.

سانسور شدید رسانه های اصلاح طلب و خط امامی، دستگیری های گسترده روزنامه نگاران مسلمان و متعهد و صد ها نویسنده حق جو و انقلابی که محمد نوری زاد تنها یک نمونه از آنهاست، به انزوا کشاندن شخصیت های مومن و معترض، تهدید گسترده فعالان سیاسی که تریبونی هر چند کوچک برای بیان انتقاد دارند و در چارچوب قانون اساسی فعالیت می کنند و در عوض تریبون دادن به امثال علیرضا نوری زاده و خاندان خائن پهلوی در تلوزیون ضد ملی صدا و سیما و رسانه منافق و منافق پرور کیهان و دهها دلیل و گواه دیگر حکایت از توافق نانوشته(و انشا الله ناخواسته و صرفا از روی حماقت و جهل) این دسته ی متحجر داخلی با ضد انقلاب بی ریشه خارجی برای سرکوب و نیز انحرافی نشان دادن جنبش “ما اکثریت مردم ایران” دارد.

اشک درچشم و خشم در دل و آه بر لب در برابر این سی سال نشسته ام

اشک درچشم و خشم در دل و آه بر لب در برابر این سی سال نشسته ام


. ادامه راه سبز«ارس»: ادوارنیوزنوشت، جواد ملیحی، پدر علی ملیحی روزنامه نگار و عضو شورای سیاستگذاری سازمان دانش آموختگان ایران که بیش از یک ماه را در انفرادی بند 240 اوین در بازداشت است در نامه ای به دادستان تهران از تحت فشار بودن، ضرب و شتم شدید و اعتصاب غذای فرزندش در روزهای نخست بازجویی خبر داده و خواستار آزادی فوری وی تا پیش از سال نو شده است.

متن کامل این نامه به شرح زیر است:


جناب آقای جعفری دولت آبادی
دادستان محترم تهران

با سلام و تحیات

شاید اگر به روزهای جوانیمان بازگردیم هردوی ما روزهایی را به خاطر بیاوریم که یا برای بدرقه و یا استقبال دوستانمان در برابر دیوارهای سترگ و درب سنگین اوین جمع می شدیم. هرگاه در آن زمان از برابر آن دیوار سرد و سخت می گذشتیم آرزویمان بود که روزی را شاهد باشیم تا آوار شوند و فرو ریزند بر سر استبداد و آزادی از پس آن پدیدار گردد و پایدار.

شاید یادتان باشد که با چه شور و نشاطی آزادی همرزمانمان را جشن می گرفتیم و با چه خشم و عصیانی شکنجه و شهادت یارانمان را دادخواهی می کردیم. نمی دانم به یاد دارید روزهایی را رژیم شاهنشاهی در اوج اقتدار دسته دسته بهترین فرزندان این مرز و بوم را به همین زندان اوین می برد و با هر ستمی که به ملت روا می داشت ضربه ای کاری به ریشه های استبدادیش فرو می آورد.

اگر این همه و بسیاری دیگر را به یاد ندارید که می دانم بهتر از من در خاطرتان موج می زند این را حتما می دانید که آن دیوارهای سترگ و نام مخوف اوین هیچگاه نتوانست بقای رژیم شاهنشاهی را تضمین نماید. اگر چه ویرانی این زندان مخوف هیچگاه محقق نشد اما نتوانست خللی در اراده انقلابی بنده و شما و میلیونها نفر دیگر وارد کند.

جناب آقای جعفری دولت آبادی

خوب به یاد دارید روزی را که در اندیشه بودیم اوین را تماشاگه همه مستبدین کنیم و استبداد کریه را در آن به نمایش گذاریم و به جهانیان نشان دهیم این است سزا و سرانجام دیکتاتوری.

با خود می اندیشیدیم که روزی به همراهفرزندانمان از میان راهروها و بندها و سلولهای تاریک و نمور اوین عبور کنیم و از پس این دیوارهای پوسیده به ظاهر استوار ارزش آزادی و آزادگی را به رخ فرزندانمان بکشیم.
اکنون که بنده و حضرتعالی سی زمستان از آن روزها را از سر گذرانده ایم در دو جایگاه متفاوت هستیم که بی شک در آن روزها هیچکدام فکرش را نیز نمی کردیم در این دو جای قرار بگیریم.

شما در پس همه این سالها دادستان باشید و من دادخواه، با حکم شما فرزندم در همان اوین باشد و من برای آزادیش در پای همان دیوارهای سرد و بی روح. هیچ نمی دانستم که پس از سی سال باز هم باید در پای همان دیوارها و همان در باشم، روزی برای آزادی همرزم امروز برای آزادی فرزندم.

جناب آقای دولت آبادی

اگر شما فقط چند بار نام فرزندم علی ملیحی فرزند جواد ساکن بند 240 سلول انفرادی را شنیده اید من 27 سال است که او را می شناسم اندیشه اش در دامان مادری آموزگار و پدری شاید انقلابی پرورده شده است اندیشه ای که نه من و نه شما نمی توانیم بر رد آن حتی واژه ای بیان نمایم. 27 سال است که نظام جمهوری اسلامی تربیت فرزندم را بر عهده داشته است او میراث دار اندیشه های نسل بنده و شماست. گواهی می دهم دغدغه های او همان است که بسیاری از دوستان و خویشانمان را در آن سالها در پس همین دیوارها و دری که اکنون با حکم شما باز و بسته می شود را به سبب آن چشم در راه بودیم. گواهی می دهم دغدغه های فرزندم علی همان است که بسیاری را مردانه در سالهای کودکی فرزندم مفتخر به نام شهید و جانباز و رزمنده و آزاده و ایثارگر کرد و خوشا آنکه حضرتعالی نیز در این رهگذر در راه اعتلای وطن و صیانت از آزادی ملت به صفت جانبازی مفتخر گشتید.

دادستان محترم تهران

سی سال پیش قرارمان این نبود که در چنین روزی فرزندانمان را به بند بکشیم و زیر ضربات مشت و لگد بازجو ببریم و پدران و مادران کهنسال را گریان و نالان در پای دیوارهای لرزان اوین به نظاره نشینیم، دسته دسته دانشجویان را از سر کلاس درس به سلول انفرادی ببریم و وکلای ایشان را از پشت در زندان برانیم و بازجو آن کند که می خواهد آن گوید که دیوار از شرم فرو ریزد و برای فرزندانمان که دربند وامانده اند راهی نماند جز اعتصاب غذا. و خود نیک می دانید این نیست همه آنچه که هست و نباید باشد.

و اگر نمی دانید قاطعانه می گویم بیش از یک ماه فرزندم علی در انفرادی بند 240 در بند است در روزهای نخست بازجویی در برابر اصرار غیرقانونی بازجو جهت قبول اتهامات واهی قانونا مقاومت می کند و به همین علت توسط بازجویش به شدت ضرب و شتم می شود و در جهت تظلم و اعتراض چهار روز را دست به اعتصاب غذا می زند. ناباورانه می بینیم همه آنچه را که نبایست ببینیم. حالیه اشک در چشم و خشم در دل و آه بر لب در برابر این سی سال نشسته ام و سرانجام کار را می نگرم. نمی دانم آنگاه که بر حسب وظیفه انسانی خود با فرزند دربندم ملاقات نمودید در وجود نحیف و چشمان کم سوی او چه دیدید؟ مجرمی خطرناک و جانی بالفطره که شرارت سرتاپای او را فراگرفته و دهها و صدها نفر را به خاک سیاه نشانده و یا اینکه مادران بسیاری را داغدار کرده و پدران بیشماری را سیاه پوش، و یا اینکه صدها قبضه سلاح سرد و گرم و اسناد طبقه بندی شده و محرمانه و اسناد جعلی از او کشف شده و زخم خوردگان از ترس او شهامت شکایت ندارند؟ و این چنین است که می بایست او در سلول نمور انفرادی بماند تا شاکیانش شهامت شکایت یابند و جرایمش یکی پس از دیگری کشف و افشا شوند.

اما آنچه را که خود شما به ایشان تفهیم کردید غیر از این همه است. علی دانشجویی است با جسمی رنجور و اندیشه ایی سترگ و آرمانی پویا به زیبایی آزادی، سلاح و ادوات جرمش همین یک قلم است که امروز از آن دور افتاده است و آثار جرمش همه در صفحات روزنامه ها و تارنماها با نام زیبایش هویدا که نه پنهان شدنی است و نه اراده ایی برای پنهان ماندن آن وجود دارد. از قرار معلوم بازجویی اش نیز تمام شده است، چشمان خانواده اکنون در آستانه نوروز حضور او را مشتاقانه انتظار می کشد، حال که با درایت و سیاست جنابعالی بسیاری از همبندان و هم وندان علی یا آزاد شده اند و یا در شرف آزادی هستند از شما نه به عنوان یک همرزم که به عنوان یک دادخواه و از باب تظلم تقاضا دارم همه چشمان نگران درپای دیوارهای اوین را شاد نموده و آنچه را که حقمان است به ما برگردانید. بی شک خود بهتر از هر کس دیگری می دانید مطالبه آزادی فرزندانمان حقی است که دیر یا زود ستانده می شود چه نیکوست که این امر به ید حضرتعالی و در آستانه نوروز باشد.

جناب آقای جعفری دولت آبادی

در پایان لازم می دانم در کمال صحت عقل و آزادی و اختیار اقرار کنم که به قول مشهور اقرار العقلاء علی انفسهم جایز بل نافذ اینجانب جواد ملیحی پدر علی ملیحی اقرار می کنم من نیز در جرم فرزندم شریک هستم و همان را می اندیشم که او می اندیشد و اگر او را به این جرم بازداشت نموده اید شایسته و بایسته است به استناد وظیفه شرعی و قانونی مستندا به این اقرار من را نیز همراه او به بند بکشید. باشد تا راه سی سال پیش رفته را دوباره روم با این تفاوت که اینبار من در همان راهم و شما .... .

با تجدید احترام
جواد ملیحی
24/12/88
پای دیوار زندان اوین

حسام‌الدین سراج: اگر امروز هم صدای اعتراضی نشنوید، هنرمند کار خودش را می‏کند

حسام‌الدین سراج:
اگر امروز هم صدای اعتراضی نشنوید، هنرمند کار خودش را می‏کند

. ادامه راه سبز«ارس»: دومین نشست فرهنگی کافه خبر دیروز (۱شنبه؛ ۲۳ اسفند) با حضور حسام‌الدین سراج در کافه خبر برگزار شد و این موسیقیدان نسبت به غیبت موسیقیدانان برجسته در عرصه کنسرت‌ها انتقاد کرد.

این خواننده موسیقی ایرانی در این نشست و در پاسخ این سئوال که چرا گروه‌های موسیقی سنتی ایرانی در سال اخیر حضور بسیار کمتری در عرصه موسیقی و اجرای برنامه داشتند؛ گفت: متاسفانه موسیقیدان‌های ما امسال بسیار کم کار بودند. من نماینده گروه‌های موسیقی سنتی نیستم، اما فکر می‌کنم یک دلیل این باشد که یک برنامه‌ریزی کلی برای حضور موسیقی پاپ در کشور از طرف وزارت ارشاد انجام شده باشد و همین موضوع به مرور موجب حضور کمرنگ موسیقی جدی شده است. دلیل دیگر ممکن است این باشد که به دلیل مسائل اجتماعی پیش آمده؛ مردم روحیه استقبال از کنسرت‌ها را نداشتند.

وی مشکلات دریافت مجوز کنسرت را یکی از دلایل دلسردی موسیقیدانان برای برگزاری کنسرت‌ها دانست و افزود: شما زمانی که برای گرفتن مجوز مراجعه می‌کنید به شما گفته می‌شود که مثلا ۲۰ روز دیگر مراجعه کنید و همین موضوع باعث می‌شود که یک سد دربرابر برگزاری کنسرت ایجاد شود، حال ارشاد چه این سد را خودخواسته به وجود آورده باشد و چه ناخواسته، فکر می‌کنم این مساله مهمی است که دوستان موسیقیدان باید آن را ریشه‌یابی کنند.

این خواننده باسابقه موسیقی سنتی اضافه کرد: یادم هست در زمان آقای خاتمی به این مجوزها احتیاجی نبود. یک فهرست تقریبا ۷۲ نفره از هنرمندان تهیه شده بود که اگر اسم شما در آن فهرست وجود داشت، فقط با ارشاد تماس می‌گرفتید و زمان و محل برنامه‌تان را اعلام می‌کردید. درواقع هنرمندانی که پایبندی‌شان به قانون و اصول اخلاقی مشخص و شفاف بود، نیازی به دریافت مجوز نداشتند. اگر شما آمار دوره ایشان را با زمان حاضر مقایسه کنید. متوجه این موضوع می‌شوید. نمی‌گویم درحال حاضر کنسرت موسیقی سنتی برگزار نمی‌شود، اما نه به لحاظ تعداد و نه کیفیت؛ آن دوره با امروز قابل مقایسه نیست. فکر می‌کنم در آن زمان این نگرش وجود داشت که هنر موسیقی؛ هنر ارزشمندی است چراکه در دوره وزارت آقایان خاتمی، مسجدجامعی و حتی مهاجرانی مشکلات صدور مجوز به این شکل وجود نداشت.

خواننده موسیقیدان اضافه کرد: در حاضر اگر قصد برگزاری کنسرت یا انتشار آلبوم داشته باشید؛ تمام مشخصات نوازنده‌ها اعم از شماره کارت ملی تا شماره تماس وی هم باید ارائه شود. اما من نمی‌دانم جمع‌آوری این اطلاعات برای ارشاد چه فایده‌ای دارد؟!

وی در پاسخ به این سوال که آیا حمایت‌های مدیریت ارشاد از موسیقی پاپ ناشی از خاستگاه‌های اجتماعی آنهاست یا خیر؛ عنوان کرد: باید از هنر حمایت شود و زمینه‌های برگزاری کنسرت برای هنرمند فراهم شود و مردم آن را انتخاب کنند. در زمینه حمایتی هم که در زمینه موسیقی پاپ وجود دارد، فکر می‌کنم زمانی این مساله خطرناک است که تبدیل به یک استراتژی دولت شود. حیات هنرمند به برگزاری کنسرت وابسته است. باید حساسیت‌های هنرمندان موسیقی سنتی را شناخت. وقتی می‌گوییم حمایت منظورمان این نیست که هر ماه ۱۰ هزار تومان به این هنرمندان پرداخت شود.

سراج اظهار داشت: فکر می‌کنم هرکس براساس دریافت‌های شخصی خودش نسبت به مسائل مختلف موضع‌گیری می‌کند. وقتی یک فرد فرهنگی در موقعیت وزیر ارشاد قرار می‌گیرد، موضع‌گیری‌هایش هم فرهنگی است. تفاوتی هم ندارد که آن موقعیت چیست مهم آن است که نسبت به کاری که انجام می‌دهد، آگاهی داشته باشد.

سراج با بیان اینکه نمی‌توان از حرکت فرهنگ جلوگیری کرد، ادامه داد: فرهنگ همیشه کار خود را می‌کند. ممکن است شما امروز صدای اعتراضی نشنوید، اما آن شاعر، آهنگساز یا هنرمند کار خودش را می‌کند و یک هفته دیگر یا ۱۰ سال آن را منتشر می‌کند. من امروز واقعا نگران آینده هنرمندان جوانی هستم که در عرصه موسیقی وارد می‌شوند، چون در بهترین حالت یا باید در استودیوها به اجرا و ضبط موسیقی پاپ بپردازد یا درنهایت در ارکستر سمفونیک استخدام شوند

۱۳۸۸/۱۲/۲۳

پنج شنبه آخر سال با شهداي جنبش سبز مردمي

پنج شنبه آخر سال با شهداي جنبش سبز مردمي

نقشه محل دفن تعدادي از شهداي جنبش سبز مردمي ايران در بهشت زهراي تهران


كليپ "اينجا ايران است" بياد شهداي جنبش سبز مردمي

بهشت زهرا و قبور بی نام؛ میعادگاه سبزها

. ادامه راه سبز «ارس»: اسفند است .... یاد روزی می افتم که امام آمد و در بهشت زهرا مقدمش را گرامی داشتیم. صدایش در گوشم است که می گفت:" شاه قبرستانهای ما را آباد کرد..." قطعه 257 بهشت زهرا، از شلوغ ترین قطعات است، هم برای اینکه قبر رفتگانیست که در این قطعه دفن شده اند، آنان که هنوز سالی بر آن نرفته است و هم برای اینکه مدفن شهدای شناخته شده 30 خرداد است و مردم هر گاه که برای دیدار رفتگانشان می آیند، سری هم به این جا می زنند.

ندا آقا سلطان، سنگ قبرش همیشه شسته و پر از گل است، اماحتی بر روی چهر ه اش در روی سنگ قبرش ، زخم هایی وجود دارد، یکی روی چشمش، همان چشم هایی که که آخرین نگاهش دنیا را تکان داد، و چند تا روی گونه و پیشانی، عده ای می گویند قبل از سالروز تولدش عده ای آمده اند و از بغض روی سنگ قبرش شلیک کردند و این زخم ها جای شلیک گلوله است. زخم ها تقریبا یک اندازه است. هدیه آنان که حتی نمی توانند پیکر بی روح او را هم شاهد باشند و بر مزارش نیز تیر می افکنند.

سهراب اعرابی هم آن جا دفن است با عکسی که همه دیده ایم، با تی شرت راه راهش، شال سبز بر گردن و نوار سبز بر سر، اشکان سهرابی، علیرضا افتخاری و رامین رمضانی هم این جا منزل دارند. کسی قبر دیگری را نشان می دهد که هنوز سنگ قبر ندارد و می گوید، این را چند روز پس از بقیه بچه ها آورده اند، گلوله ای در قلبش شلیک شده بود. احتمالا از جنازه هایی بوده است که مخفیانه به خانواده ها تحویل داده اند و تهدیدشان کرده اند که حرفی نزنند. عکسی بالای قبر گذاشته شده است و اسمش را با رنگ قرمز به سبک اسم شهدا که خون از آن می چکد، بالای عکس نوشته اند،"فرشاد حسینی خامنه" ، 27 ساله است و روی سنگ قبر تاریخ مرگش 31 تیر ذکر شده است. تاریخ مرگ ها مخدوش است، تاریخ ها را برای آن عده از کشته شدگان که مخفیانه به خانواده ها تحویل داده اند، برای انکه معلوم نشود، همان روز خاکسپاری زده اند.

شهید مظلوم

دنبال امیر جوادی، محمد کامرانی و محسن روح الامینی، شهدای کهریزک و باقی کشته شده های 25 و 30 خرداد می گردم، حداقل آنهایی که اسم شان را می دانم، پیدایشان نمی کنم.

خانواده یکی از شهدا می گوید: محسن را در قطعه شهدا دفن کردند و نمی دانیم کدام قطعه. هنوز فرصت نکرده ایم برای محسن عزاداری کنیم و به خانواده اش تسلیت بگوئیم، او را به دلیل اینکه پدرش سردار سپاه بوده و وفادار به نظام از ما جدا کردند، ما به وفاداری پدرش احترام گذاشتیم اما آنها از نجابت و وفاداری اش سوءاستفاده کردند و مرد دروغگویی که در بی شرمی جهان را حیرت زده کرده است، محسن را در زمره حامیان دولت خواند! او مظلوم تر از دیگر شهدایمان است، هر چند مرگ مظلومانه اش پر برکت بود.

غم انگیزترین قطعه بهشت زهرا

به قطعه 302 می روم که غم انگیز ترین قطعه بهشت زهرا است. در گوشه جنوب شرقی این قطعه، قبرهایی هستند که نامی ندارند، این قبرها فقط شماره جواز دفن دارند و هیچ نامی روی سنگ قبرهای سیاه و کوچکی که روی این قبرها قرار دارد، به چشم نمی خورد. حنیف مزروعی در تابستان از دفن عده ای بدون اسم در این قطعه گزارش شجاعانه تهیه کرده بود و بعد هم ناگزیر از ترک ایران شده بود.

سنگ های بی اسم را می شمرم، 18 عدد قبر هستند. همه مردمی که در آن جا عزیزی دارند از این قبرها اطلاع دارند و به هم نشان می دهند. مردم می آیند و برایشان فاتحه می خوانند و زیر لب زمزمه می کنند که خدا رحمت شان کند اما بعد بی اختیار می گویند، این جوانان بی گناه که حتما آمرزیده هستند، خدا ما را بیامرزد. از یکی در باره قبر بچه هایی که در عاشورا شهید شده اند، می پرسم، می گوید، همه جنازه های عاشورا را به جز چند مورد هنوز تحویل نداده اند. نمی دانم این خبر صحیح است یا نه. جوان هر چه می داند به من و دیگران می گوید. می گوید، شاید می خواهند آنها را هم بی نام و نشان در گوشه ای دیگری از این قبرستان بزرگ دفن کنند اما چشمان مردم همه جا آنها را می بیند.

سبزها در قبر

دنبال قبر های بی نام که می گردم از تعداد جوانان مدفون در این قطعه حیرت می کنم، صاحبان قبور همه جوان هستند، از هر ده قبر، نیمی قبرهای جوانانی است که عکس شان با ژست های زیبا، زینت قبرشان است و قلبم را به درد می آورد، اینهمه جوان،غیر عادی به نظرم می آید، بخصوص که روی عکس و گاه یواشکی پشت عکس برخی از این جوانان، نواری سبز گره خورده است، نگاه شان و علامت سبز آشناست، مثل نگاه همه کسانی که در راهپیمایی ها می بینیم. از ما بوده اند و هستند، دیر یا زود اسرار هویدا می شود. عکس قبر ها و علامت های سبز را می گیرم.

شهیدان گمنام

از اینکه جای آنها نبوده ام، از خود خجالت می کشم، ساعتی می ایستم و نمی دانم چند فاتحه می خوانم، هر چه می خوانم به نظرم کافی نمی آید. با آنها حرف می زنم و کمک می خواهم تا بتوانیم اسم شان را پیدا کنیم؟ نمی دانم خانواده های این قبرهای بی نشان چه می کنند. می دانم که خانواده دختر 17 ساله ای که از روز 25 خرداد گم شده است، هنوز امید بازگشتش را دارند، به آنها گفته اند حتما دخترتان فرار کرده است و آنها از ترس آبرو و شاید به امید اینکه اگر چیزی نگویند، دخترشان را به آنها باز پس می دهند هیچ نمی گویند. شاید این دخترک صاحب یکی از این قبرها باشد. دختران دیگری هم هستند که گم شده اند، در روز عاشورا، دختری را از ماشینش بیرون کشیده اند و برده اند، اسمش در فهرست اوین است اما خودش نیست، همه چشم انتظارش هستند، او را در کدام گور بی نشانی دفن خواهند کرد؟

بهشت زهرا را با همه سبزیش وداع می کنم. با قبور عزیزانی که فقط به جرم یک پرسش " رای من کجاست؟ " امروز به جای اینکه قهقهه خنده شان خانه ها را پر کند، ساکت و بی روح در سرمای زمستان تنها و بی کس در بهشت زهرا غریبانه خفته اند. آنان که حتی خانواده هایشان نمی توانند برای تسلی دلشان هم های های بگریند و باید بغضهایشان را فرو خورند.

با بغضی در گلو و چشمانی پر آب از در اصلی بهشت زهرا خارج می شوم تا پنجشنبه آخر سال و دیداری دیگر...